نئور به سوباتان
نئور به سوباتان
چندی پیش محسن عسگری پیشنهاد اجرای این برنامه را خارج از تقویم گروه و در غالب یک برنامه ی شخصی ارائه کرده بود؛ که بنا به دلایلی برنامه در آن تاریخ اجرا نشد و به فرصت بعدی موکول شد.برنامه به حدی زیبایی در بر داشت که نمی شایست از آن گذشت.به همین جهت این هفته برنامه اعلام شد و با استقبال چشمگیر دوستان روبرو شد.حالا دیگر برنامه شخصی نبود و تیم 16 نفره ما در تدارک سفر به نئور بود.......
با محسن برای ساعت 8 شب قرار داشتم تا با هم به ترمینال غرب برویم .محسن با کمی تاخیر آمد و بالاخره به راه افتادیم.اتوبوس خلخال از تعاونی 15 ساعت 9:30 حرکت می کرد.وقتی به آنجا رسیدیم اولین کسانی که آمده بودند احسان بوهندی و خواهرش بودند.کم کم همه دوستان گردآمدند و همان نشاط همیشگی نمونه ها شکفت.آخرین نفری هم که رسید،محمد بود.اما این بار کمی کلافه بود.(آنهم بخاطر دندان دردی که او را وادار به خوردن خمیر دندان می کرد!!!)به راستی وقتی محمد در برنامه ها حاضر است،شور و نشاطی مضاعف به من می دهد.
بالأخره اتوبوس ساعت22 از ترمینال خارج شد.سعید بابایی و محسن عشقی،دو یار دیرین،هم در کرج به ما پیوستند و جمع 16 نفره ما کامل شد.اتوبوس در تاریکی شب ره می پیمود و خواب ما را در ربوده بود...
صبح روز بعد در تنها پایانه شهر خلخال از اتوبوس پیاده شدیم و منتظر آمدن مینی بوس های پایانه شدیم تا مگر با یکی از آنها بتوانیم خود را به دریاچه نئور برسانیم.حدود یک ساعت معطل شدیم؛آنهم از آن جهت که یا ماشین نبود یا آنهایی هم که بودند کرایه بالایی درخواست می کردند که مقبول ما (خصوصا حسن آقا که سمت رسمی مترجمی را نیز عهده دار بود.)نمی افتاد.
بعد از کلی چک و چانه زدن،بالأخره یک راننده مینی بوس،حاضر شد در قبال دریافت 32 هزار تومان،ما را به دریاچه نئور برساند.ساعت7:30از خلخال خارج شدیم و ساعت 9:30 کنار پاسگاه محیط بانی دریاچه از ماشین پیاده شدیم.اغلب دوستان در طول راه خوابیدند و کسری خواب شب گذشته را جبران نمودند.صبحانه را در کنار محیط بانی خورده و بعد از عوض کردن لباس،ساعت 11 در جهت جنوب در کنار دریاچه براه افتادیم(پاد ساعتگرد).
... زیر آسمان آبی و در صبحی دلاویز،در کنار دریاچه زیبای نئور در حرکتیم(دریاچه در دامنه کوه بغروداغ (2982m ) بین استانهای گیلان و اردبیل قرار دارد.ارتفاع دریاچه از سطح دریا 2400m ,وسعت آن 200 هکتار,حد اکثر عمق 5m و متوسط عمق 2m است . آب دریاچه از چشمه های اطراف و ذوب برف کوههای اطراف تامین میشود.پوشش جانوری این دریاچه شامل پرندگان مهاجر , میگوی آب شیرین, قزل آلای رنگین کمان و پوشش گیاهی آن آلاله زرد ,زنبق سیاه , شقایق و.. می باشد. )
آفتاب می سوزاند و نسیم خنکی که می وزد،گونه هایت را می نوازد.و به آهنگ گامهایت،قورباغه ها داخل آب می پرند؛اینجا را می توان سرزمین قورباغه ها نامید،چرا که هر جا را که می نگری،غوک های کوچک و بزرگ در جست و خیزند و فرار...
سمت راست مسیر پاکوب،در میان تپه ها پوشیده است از گل های رنگارنگ و رستنیهای شاداب.همه در حال عکس گرفتن از این مناظر هستند.
چه شکوهی است در این سبزی دشت،که اینگونه تو را سرمست می کند؟آزاد و ساکت،نسیم کوهستان که از بوی گل های وحشی این دشت سرمست و رقصان در فضا می پیچد؛روی گونه هایت بوسه می زند و در پای کوه،پای می کوبد و گل ها را به لطف می نوازد...
در امتداد راهمان،خانه های توسری خورده ی کاه گلی با ساکنانی سخت کوش را که با چشمانی محروم ما را می نگرند،در کنار چشمه ای جوشان و زلال می بینیم.کنار چشمه لختی می ایستیم و آبی نوشیده و استراحت می کنیم.گله گوسفندان این خانوار در کنار چشمه در چرایند و کنار هم لمیده و در آسایشند...
دریاچه را دور زده و به حرکت ادامه می دهیم.دشت از رستنی هایی که بر سینه اش روییده سبز است و در آیینه جادویی خورشید می درخشد.رشک می برم به حال مردمانی که روزگارشان را در این آرامش و این پهنه سبز می گذرانند....
برای رسیدن به سوباتان می بایست در جهت شرق از میان تپه ها گذشت و با کمی تمایل به جنوب راه پیمود... .از کنار چادری که زنی میانسال کنارش ایستاده بود قصد عبور داشتیم که با استقبال پر های و هوی سگ های این خانوار مواجه شدیم.که البته با صدای صاحبشان مهار می شوند و گزندی به ما نمی رسانند.(در بین تمام مناطقی که تا بحال رفته ام،سگ های این منطقه را خطرناک تر از سایر جاها دیدم؛حتی بدتر از سگ های سبلان و درفک).از پیرزن و پسرش که به صدای سگ ها بیرون آمده بود،مسیر را جویا شدیم و آنها راهی را به ما نشان دادند.کمی بالاتر از این اوبا (چادر عشایر شاهسون)استراحت کوتاهی کرده و حرکت می کنیم.مسیر از اینجا به بعد با شیب توأم است.محسن هم دائم در حال رهیابی با GPS خود است و در مواقع لزوم،جهت حرکت را به مینا که جلودار گروه است؛تذکر می دهد.
همینطور که ارتفاع می گیریم و پای بر بلندی ها می نهیم،هر از گاهی سر برمی گردانم و دریاچه را از نظر می گذرانم.شعفی در وجودم حس می کنم و همین حس مرا به رفتن وا می دارد.وجودم از تمنای سکوت و بلندی لبریز است.
"هوا آرام،دشت خاموش،راه آسمانها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز"
در ادمه مسیر از دره ها و تپه ها و گردنه ها،در گذریم و می رویم به آنجا که سبزی دشتش بسان گوهری در سینه خاموش کوهها در تلألو است... همانجا که در پس پرده های شب،دختر خورشید فردا را می آرایند! همانجا که اخترها،در شب های سردش،به بام آسمانها مشعل می افروزند...........
و چون از هر تپه ای بالا می روی و به پایین سرازیر می شوی،دشتهایی زیبا،قاب دیدگانت را می پوشاند.وقت از ظهر گذشته و گرسنگی امان بریده!در آغوش دشتی که در میانش گاوهایی درچرایند و در کنار تخته سنگی که چون نگاهبان دشت،سر از غرور بالا گرفته،اطراق کرده نهار می خوریم و اندک استراحتی و جرعه آبی و بعد عزم رفتن.باید از رخوت گریخت و راه به بالاترها برد.چه اگر بمانی،مانده ای!
چند زن ودختر با چهره های آفتاب سوخته و گندمگون،از اهالی خانه ایکه در بالای تپه ی پیش روی ماست؛به کنارمان می آیند و از نرفتن به خانه شان گله می کنند و می خواهند میهمانشان شویم...
عذر خواسته و به راهمان ادامه می دهیم.به بالای تپه می رسیم و از کنار خانه های آنها نیز گذر کرده و به دشت های پایین دست سرازیر می شویم.مهر می خندد و از پشت به ما می تابد و نرم نرم به سوی غرب در حرکت است.دره ها و تپه ها را می پیماییم و در راه سخن ها از این و آن و درس و موسیقی و هزاران حرف دیگر که میان بچه ها زمزمه می شود...
پس از مدتی رفتن،سرپرست به عادت معهود که هر از گاهی جهت یابی می کرد،گرای چشمه ای را به من داد و از من خواست تا آن را بیابم و به آنها خبر دهم.به همراه حسن خوشه چین به آن سمتی که محسن نشانش را داده بود رفتیم و دیگران برای استراحت ایستادند.
از پسربچه ایکه آب ببینی اش روی صورتش ماسیده بود و چشمانش را باد سرخ کرده بود و افسار الاغی در دستش بود،نشان چشمه را گرفتیم و او چند سنگ را که در کنارش سه چادر(اوبا)بپا بود را نشانمان داد و بر الاغش پرید و به سرعت دور شد.
دوستان را به بانگی فراخواندم و آمدند و به اتفاق بطرف چشمه حرکت کردیم .ساعت 17 کنار چشمه کمپ شب مانی را برپا می کنیم و...
سینه ام پر شده از بوی زمین،عطر هوا و دلم می لرزد از شوق رسیدن به بهشت!سبزی دشت،پاکی آبی بالای سرت و هیاهوی غریبی که سگ های گله براه انداخته اند؛همگی حس زیبایی است که من در پی آن،این همه راه کوفته ام!پیرمردی که چادرش بالای چشمه برپاست،با گامهای سریع و چالاک بسویمان می آید.و باز من و حسن هستیم که به سویش می رویم.او به استقبال ما آمده است و از ما دعوت می کند که به خانه اش برویم و ساعتی میهمان گرمای مهرشان شویم.به زحمت قانعش می کنیم که اینگونه راحت تریم و بعد نیم ساعتی را با آن پیرمرد که چشمان آبی و پوست چروکیده داشت،و کلاهی بر سرش بود به گفتگو نشستیم.از کوچ می گفت و اینکه امسال سرما دیرتر رخت بربسته و لاجرم کوچ به ییلاق ،به تعویق افتاده است... . پیرمرد با آن چشمان کوچکش چیزهای بزرگی دیده بود و چین و چروک صورتش،نشانی بود از سالهای سرما و گرما!براستی مردمان دشت،چون کوهها،از هر ناخالصی پاکند و پالوده.سینه هاشان از مهر آکندست و دلهاشان بی باک و دست هاشان بخشنده!
چهار چادر کنار هم برپا می کنیم و دوستان خود را مهیای استراحت شبانه می نمایند.باد سردی از غرب به شرق می خرامد.غروب نزدیک است و از کبود آسمانها،روشنی به جانب آفاق دور در گریز است.لباس گرمی به تن می کنیم و کنار چادرمان دور هم نشسته و منتظر جوشیدن آب می مانیم تا چایی خورده و کمی تغذیه کنیم.مینا زحمت تهیه غذا و چای و تمام آنچه می خوردیم را برای گروهک ما عهده دار بود.ساعتی را دور هم به گفتگو نشستیم و از شیر تازه ای که آن پیرمرد شاهسون برایمان آورده بود نوشیدیم.طعم تازگی،بوی شیر تازه که محمد تهرانی از آن گریزان است!!! را چشیدیم.
کم کم سرما به گرمای بحث غالب می شود و ما را به داخل چادر و کیسه خواب می فرستد.شب در راه است و چادر نیلوفری غروب،خورشید را به ناز در خود می پیچد و اختران نجوا کنان،بر بام شب،باده ی مهتاب را در جام می ریزند.
از خوردن شام صرف نظر کرده و خواب را ارجح می داریم. بانگ سگها نیز به هوا خاسته و فضا را پر کرده است.به لالای سگها که دور چادرمان پرسه می زنند؛خواب را در آغوش می گیریم.
ساعت 5 صبح است و سحرخیزان دشت روشنایی،از چادرهاشان بیرون آمده و هم نوا با چشمه ساران و بلبلان،شراب صبحدم را سر می کشند.....
شعاع نور خورشید،از پشت کوهی که در آن سوی دشت لمیده است،به چادر ما می تابد.بیش از این خفتن روا نیست!از جا برمی خیزم و حسن هنوز خواب است.از چادر بیرون می آیم،هوا نه چندان سرد است و خورشید در آفاق می درخشد.عروس گل های دشت ،خود را می آرایند تا روزی نو را به دامان شکوه طبیعت جشن بگیرند.سفره می گستریم و صبحانه و چای و بعد،برچیدن اثاث و کوله هامان و چادرها.نرمش صبحگاهی،آنهم بعد از صبحانه،از کارهایی است که محسن در برنامه هایش حتما انجام می دهد.در خیر و ضررش بحثی ندارم.کار جالبی است.
ساعت6:30 کوله بدوش کشیده و به سمت جنوب شرق رو می نهیم.به بالای تپه که می رسیم،از دور چادرهای عشایری نمایان می شوند.
دشتی زیبا و پرگل بر فراز کوههای بلند.با مردمی خونگرم و میهمان دوست .رمه های گوسفند در جای جای دشت در چرایند.
اینجا منطقه ایست که تراکم عشایر در آن بیش از سایر مناطق است.از کنار اوبا ها می گذریم و می رویم و می رویم.نسیم بر گونه ات بوسه می زند و زیر پوستت می دود.به هزاران شوق گام برمی دارم و تمام لطف حیات را با دمی در سینه فرو می کشم.دشت های سبز و پرگل و شقایق هایی که چند چند،در گوشه و کنار،پای تخته سنگی روییده اند.
به بلندای تپه ای می رسیم؛جلوه ای بی همتا در برابرمان نمایان می شود.سبزه زاری فراخ،پوشیده از گل.و تخته سنگی که همگی روی آن عکس می گیریم.و این سنگ lovestone نام می گیرد.گله های اسب و قاطر،در کنار رمه های گوسپندان در دشت رهایند.از اینجا نیز گذر کرده و پیش می رویم.محسن (سرپرست)هر از گاهی با رهیاب(GPS)خودش،مسیر را معین می کرد .از کنار چند چادر قصد عبور داشتیم که سگهای نگهبان چنان های و هویی کردند که مثالش را در هیچ جای دیگر ندیده بودم.محسن عشقی شانس آورد که مچ پای چپش را سگها نگرفتند!!!
در دشتی زیبا ادامه مسیر می دهیم و از کنار گلهای رنگارنگ و در نوازش های باد رو به سوباتان پیش می رویم.همه ذرات جانم هیجان بود.


به دیدگانم اعتماد دارم...!من در خواب نیستم و باور دارم که اینجا بهشتی است که من را به خود خوانده است.
از این دشت گذر کرده و از کنار حریم ملکی شخصی که با سیم خاردار محصور شده می گذریم و رو به بالای تپه ی روبرویمان بالا می رویم.از بالای تپه مناظر باشکوهی رخ می نمایند.دشتهای کوهستانی در یکسو و جنگلهای انبوه با درختانی بهم فشرده در سویی دیگر.به نظر می رسد راه اندکی تا سوباتان مانده باشد.بعد از اندکی رفتن،به جاده خاکی کم شیبی رسیده و ادامه می دهیم.کم کم سر و کله ی اهالی منطقه که اغلب با موتورسیکلتهای پر سر و صدا در حرکتند پیدا می شود.اما هنوز این پهنه، وسعتی است از دشتهای بلند و رویایی که سر بر سینه ی پر مهر کوهها،نهاده و روزهای زیبایش را با مردمان کوچ نشین قسمت می کند .آسمان،آبی با شکوهی است با لکه ابرهای در گذار.و آفتاب این ملکه ی زرگون،به طنازی با تو میامیزد و در وجودت گرمای لذت بخشی را جاری می سازد...
در امتداد این مسیر مالرو گام برمی داریم.با توجه به اینکه زمان زیادی داریم و میان ما تا سوباتان فاصله ی اندکی است؛گاه به گاه دور هم می نشینیم و اطرافمان را از نظر می گذرانیم.
کم کم بر تعداد چادرها ی عشایری افزوده می شود و این نشان از تراکم جمعیتی این مردم رهاست در این منطقه.زیبایی های مسیر آنقدر زیاد است که دیگر برای بیان احساسم واژه نمی یابم...
مسیر سرازیری میشود و با پیچ و تابهای زیاد در دل کوهها می خزد.ساعت از 12 گذشته بود که در کنار اولین کلبه ی سوباتان که قهوه خانه ایست چوبی،توقف می کنیم تا لختی بیاساییم و بچه ها لباسهای خود را عوض کنند.چرا که دیگر وارد منطقه مسکونی شده و تردد با لباسهای خاکی و راحتی! جایز نیست.هرچند که اگر با من بود با همان شلوارک کوتاه تا تهران میامدم!!!
کمی جلوتر روی تپه ی بلندی که بر تمام منطقه اشراف دارد و زیر اسمان بخشنده،که گاه ابری می شود و گاه آفتابش سوزنده می شود؛نهار را خورده و چرتی می زنیم. و بعد با یک نیسان که هماهنگ کرده بودیم،براه افتادیم.مسیر سوباتان تا تالش،جاده ایست خاکی و ناهموار که از حاشیه جنگل می گذرد.
تکانهای شدیدی که در اثر حرکت خودرو بر روی این مسیر پست و بلند،حاصل می شود؛چنان ما را به اینسو و آنسو می کوبد که چند نقطه از بدنمان راا کوفته و دردناک می کند.محمد تهرانی هم در این میان با شیطنت های همیشگی اش باز غوغا بپا کرده و در آزار سعید بابایی می کوشد و با تکانهایی که ایجاد می کند و هول دادن بچه ها،شادی دردناکی به ما می بخشد.
در شهر تالش،مینا و حسن از ما جدا شدند و با اتو بوس،زودتر از ما بسوی تهران رهسپار شدند.
ما هم با همان نیسان تا ساحل گیسوم رفتیم و تا فرارسیدن شب و زمان حرکتمان،در کنار دریا وقت گذراندیم.این ساحل را سه سال پیش دیده بودم و آنروز زشت ترین چیزی بود که می دیدم.ساحلی که یکی از زیباترین سواحل شمال بود با تدبیر شهرداری ،به مرکز توریستی!!و زباله دانی بدل شده بود.
اصولاً هرجایی که مورد استفاده عمومی قرار می گیرد و نام تفرجگاه بخود می گیرد،تبدیل به زباله دانی متعفنی می شود.
شب،فرارسید و ما با سه دستگاه خودرو کرایه ای تا تالش رفتیم و شام را در یک رستوران خورده و ساعت 10:30 با اتوبوس بطرف تهران حرکت کردیم.








