تبليغاتX
گزارش برنامه

گزارش برنامه

نئور به سوباتان

 

نئور به سوباتان

چندی پیش محسن عسگری پیشنهاد اجرای این برنامه را خارج از تقویم گروه و در غالب یک برنامه ی شخصی ارائه کرده بود؛ که بنا به دلایلی برنامه در آن تاریخ اجرا نشد و به فرصت بعدی موکول شد.برنامه به حدی زیبایی در بر داشت که نمی شایست از آن گذشت.به همین جهت این هفته برنامه اعلام شد و با استقبال چشمگیر دوستان روبرو شد.حالا دیگر برنامه شخصی نبود و تیم 16 نفره ما در تدارک سفر به نئور بود.......

با محسن برای ساعت 8 شب قرار داشتم تا با هم به ترمینال غرب برویم .محسن با کمی تاخیر آمد و بالاخره به راه افتادیم.اتوبوس خلخال از تعاونی 15 ساعت 9:30 حرکت می کرد.وقتی به آنجا رسیدیم اولین کسانی که آمده بودند احسان بوهندی و خواهرش بودند.کم کم همه دوستان گردآمدند و همان نشاط همیشگی نمونه ها شکفت.آخرین نفری هم که رسید،محمد بود.اما این بار کمی کلافه بود.(آنهم بخاطر دندان دردی که او را وادار به خوردن خمیر دندان می کرد!!!)به راستی وقتی محمد در برنامه ها حاضر است،شور و نشاطی مضاعف به من می دهد.

بالأخره اتوبوس ساعت22 از ترمینال خارج شد.سعید بابایی و محسن عشقی،دو یار دیرین،هم در کرج به ما پیوستند و جمع 16 نفره ما کامل شد.اتوبوس در تاریکی شب ره می پیمود و خواب ما را در ربوده بود...

صبح روز بعد در تنها پایانه شهر خلخال از اتوبوس پیاده شدیم و منتظر آمدن مینی بوس های پایانه شدیم تا مگر با یکی از آنها بتوانیم خود را به دریاچه نئور برسانیم.حدود یک ساعت معطل شدیم؛آنهم از آن جهت که یا ماشین نبود یا آنهایی هم که بودند کرایه بالایی درخواست می کردند که مقبول ما (خصوصا حسن آقا که سمت رسمی مترجمی را نیز عهده دار بود.)نمی افتاد.

بعد از کلی چک و چانه زدن،بالأخره یک راننده مینی بوس،حاضر شد در قبال دریافت 32 هزار تومان،ما را به دریاچه نئور برساند.ساعت7:30از خلخال خارج شدیم و ساعت 9:30 کنار پاسگاه محیط بانی دریاچه از ماشین پیاده شدیم.اغلب دوستان در طول راه خوابیدند و کسری خواب شب گذشته را جبران نمودند.صبحانه را در کنار محیط بانی خورده و بعد از عوض کردن لباس،ساعت 11 در جهت جنوب در کنار دریاچه براه افتادیم(پاد ساعتگرد).

... زیر آسمان آبی و در صبحی دلاویز،در کنار دریاچه زیبای نئور در حرکتیم(دریاچه در دامنه کوه بغروداغ (2982m ) بین استانهای گیلان و اردبیل قرار دارد.ارتفاع دریاچه از سطح دریا 2400m ,وسعت آن 200 هکتار,حد اکثر عمق 5m و متوسط عمق 2m   است . آب دریاچه از چشمه های اطراف و ذوب برف کوههای اطراف تامین میشود.پوشش جانوری این دریاچه شامل پرندگان مهاجر , میگوی آب شیرین, قزل آلای رنگین کمان و پوشش گیاهی آن آلاله زرد ,زنبق سیاه , شقایق و.. می باشد. )

آفتاب می سوزاند و نسیم خنکی که می وزد،گونه هایت را می نوازد.و به آهنگ گامهایت،قورباغه ها داخل آب می پرند؛اینجا را می توان سرزمین قورباغه ها نامید،چرا که هر جا را که می نگری،غوک های کوچک و بزرگ در جست و خیزند و فرار...

سمت راست مسیر پاکوب،در میان تپه ها پوشیده است از گل های رنگارنگ و رستنیهای شاداب.همه در حال عکس گرفتن از این مناظر هستند.

چه شکوهی است در این سبزی دشت،که اینگونه تو را سرمست می کند؟آزاد و ساکت،نسیم کوهستان که از بوی گل های وحشی این دشت سرمست و رقصان در فضا می پیچد؛روی گونه هایت بوسه می زند و در پای کوه،پای می کوبد و گل ها را به لطف می نوازد...

در امتداد راهمان،خانه های توسری خورده ی کاه گلی با ساکنانی سخت کوش را که با چشمانی محروم ما را می نگرند،در کنار چشمه ای جوشان و زلال می بینیم.کنار چشمه لختی می ایستیم و آبی نوشیده و استراحت می کنیم.گله گوسفندان این خانوار در کنار چشمه در چرایند و کنار هم لمیده و در آسایشند...

دریاچه را دور زده و به حرکت ادامه می دهیم.دشت از رستنی هایی که بر سینه اش روییده سبز است و در  آیینه جادویی خورشید می درخشد.رشک می برم به حال مردمانی که روزگارشان را در این آرامش و این پهنه سبز می گذرانند....

برای رسیدن به سوباتان می بایست در جهت شرق از میان تپه ها گذشت و با کمی تمایل به جنوب راه پیمود... .از کنار چادری که زنی میانسال کنارش ایستاده بود قصد عبور داشتیم که با استقبال پر های و هوی سگ های این خانوار مواجه شدیم.که البته با صدای صاحبشان مهار می شوند و گزندی به ما نمی رسانند.(در بین تمام مناطقی که تا بحال رفته ام،سگ های این منطقه را خطرناک تر از سایر جاها دیدم؛حتی بدتر از سگ های سبلان و درفک).از پیرزن و پسرش که به صدای سگ ها بیرون آمده بود،مسیر را جویا شدیم  و آنها راهی را به ما نشان دادند.کمی بالاتر از این اوبا (چادر عشایر شاهسون)استراحت کوتاهی کرده و حرکت می کنیم.مسیر از اینجا به بعد با شیب توأم است.محسن هم دائم در حال رهیابی با GPS خود است و در مواقع لزوم،جهت حرکت را به مینا که جلودار گروه است؛تذکر می دهد.

همینطور که ارتفاع می گیریم و پای بر بلندی ها می نهیم،هر از گاهی سر برمی گردانم و دریاچه را از نظر می گذرانم.شعفی در وجودم حس می کنم و همین حس مرا به رفتن وا می دارد.وجودم از تمنای سکوت و بلندی لبریز است.

"هوا آرام،دشت خاموش،راه آسمانها باز           خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز"

در ادمه مسیر از دره ها و تپه ها و گردنه ها،در گذریم و می رویم به آنجا که سبزی دشتش بسان گوهری در سینه خاموش کوهها در تلألو است... همانجا که در پس پرده های شب،دختر خورشید فردا را  می آرایند! همانجا که اخترها،در شب های سردش،به بام آسمانها مشعل می افروزند...........

و چون از هر تپه ای بالا می روی و به پایین سرازیر می شوی،دشتهایی زیبا،قاب دیدگانت را می پوشاند.وقت از ظهر گذشته و گرسنگی امان بریده!در آغوش دشتی که در میانش گاوهایی درچرایند و در کنار تخته سنگی که چون نگاهبان دشت،سر از غرور بالا گرفته،اطراق کرده نهار می خوریم و اندک استراحتی و جرعه آبی و بعد عزم رفتن.باید از رخوت گریخت و راه به بالاترها برد.چه اگر بمانی،مانده ای!

چند زن ودختر با چهره های آفتاب سوخته و گندمگون،از اهالی خانه ایکه در بالای تپه ی پیش روی ماست؛به کنارمان می آیند و  از نرفتن به خانه شان گله می کنند و می خواهند میهمانشان شویم...

عذر خواسته و به راهمان ادامه می دهیم.به بالای تپه می رسیم و از کنار خانه های آنها نیز گذر کرده و به دشت های پایین دست سرازیر می شویم.مهر می خندد و از پشت به ما می تابد و نرم نرم به سوی غرب در حرکت است.دره ها و تپه ها را می پیماییم و در راه سخن ها از این و آن و درس و موسیقی و هزاران حرف دیگر که میان بچه ها زمزمه می شود...

پس از مدتی رفتن،سرپرست به عادت معهود که هر از گاهی جهت یابی می کرد،گرای چشمه ای را به من داد و از من خواست تا آن را بیابم و به آنها خبر دهم.به همراه حسن خوشه چین به آن سمتی که محسن نشانش را داده بود رفتیم و دیگران برای استراحت ایستادند.

از پسربچه ایکه آب ببینی اش روی صورتش ماسیده بود و چشمانش را باد سرخ کرده بود و افسار الاغی در دستش بود،نشان چشمه را گرفتیم و او چند سنگ را که در کنارش سه چادر(اوبا)بپا بود را نشانمان داد و بر الاغش پرید و به سرعت دور شد.

دوستان را به بانگی فراخواندم و آمدند و به اتفاق بطرف چشمه حرکت کردیم .ساعت 17 کنار چشمه کمپ شب مانی را برپا می کنیم و...

سینه ام پر شده از بوی زمین،عطر هوا و دلم می لرزد از شوق رسیدن به بهشت!سبزی دشت،پاکی آبی بالای سرت و هیاهوی غریبی که سگ های گله براه انداخته اند؛همگی حس زیبایی است که من در پی آن،این همه راه کوفته ام!پیرمردی که چادرش بالای چشمه برپاست،با گامهای سریع و چالاک بسویمان می آید.و باز من و حسن هستیم که به سویش می رویم.او به استقبال ما آمده است و از ما دعوت می کند که به خانه اش برویم و ساعتی میهمان گرمای مهرشان شویم.به زحمت قانعش می کنیم که اینگونه راحت تریم و بعد نیم ساعتی را با آن پیرمرد که چشمان آبی و پوست چروکیده داشت،و کلاهی بر سرش بود به گفتگو نشستیم.از کوچ می گفت و اینکه امسال سرما دیرتر رخت بربسته و لاجرم کوچ به ییلاق ،به تعویق افتاده است...  . پیرمرد با آن چشمان کوچکش چیزهای بزرگی دیده بود و چین و چروک صورتش،نشانی بود از سالهای سرما و گرما!براستی مردمان دشت،چون کوهها،از هر ناخالصی پاکند و پالوده.سینه هاشان از مهر آکندست و دلهاشان بی باک و دست هاشان بخشنده!عکس از مینا رحیمی

چهار چادر کنار هم برپا می کنیم و دوستان خود را مهیای استراحت شبانه می نمایند.باد سردی از غرب به شرق می خرامد.غروب نزدیک است و از کبود آسمانها،روشنی به جانب آفاق دور در گریز است.لباس گرمی به تن می کنیم و کنار چادرمان دور هم نشسته و منتظر جوشیدن آب می مانیم تا چایی خورده و کمی تغذیه کنیم.مینا زحمت تهیه غذا و چای و تمام آنچه می خوردیم را برای گروهک ما عهده دار بود.ساعتی را دور هم به گفتگو نشستیم و از شیر تازه ای که آن پیرمرد شاهسون برایمان آورده بود نوشیدیم.طعم تازگی،بوی شیر تازه که محمد تهرانی از آن گریزان است!!! را چشیدیم.

کم کم سرما به گرمای بحث غالب می شود و ما را به داخل چادر و کیسه خواب می فرستد.شب در راه است و چادر نیلوفری غروب،خورشید را به ناز در خود می پیچد و اختران نجوا کنان،بر بام شب،باده ی مهتاب را در جام می ریزند.

از خوردن شام صرف نظر کرده و خواب را ارجح می داریم. بانگ سگها نیز به هوا خاسته و فضا را پر کرده است.به لالای سگها که دور چادرمان پرسه می زنند؛خواب را در آغوش می گیریم.

ساعت 5 صبح است و سحرخیزان دشت روشنایی،از چادرهاشان بیرون آمده و هم نوا با چشمه ساران و بلبلان،شراب صبحدم را سر می کشند.....

شعاع نور خورشید،از پشت کوهی که در آن سوی دشت لمیده است،به چادر ما می تابد.بیش از این خفتن روا نیست!از جا برمی خیزم و حسن هنوز خواب است.از چادر بیرون می آیم،هوا نه چندان سرد است و خورشید در آفاق می درخشد.عروس گل های دشت ،خود را می آرایند تا روزی نو را به دامان شکوه طبیعت جشن بگیرند.سفره می گستریم و صبحانه و چای و بعد،برچیدن اثاث و کوله هامان و چادرها.نرمش صبحگاهی،آنهم بعد از صبحانه،از کارهایی است که محسن در برنامه هایش حتما انجام می دهد.در خیر و ضررش بحثی ندارم.کار جالبی است.

ساعت6:30 کوله بدوش کشیده و به سمت جنوب شرق رو می نهیم.به بالای تپه که می رسیم،از دور چادرهای عشایری نمایان می شوند.

دشتی زیبا و پرگل بر فراز کوههای بلند.با مردمی خونگرم و میهمان دوست .رمه های گوسفند در جای جای دشت در چرایند.

اینجا منطقه ایست که تراکم عشایر در آن بیش از سایر مناطق است.از کنار اوبا ها می گذریم و می رویم و می رویم.نسیم بر گونه ات بوسه می زند و زیر پوستت می دود.به هزاران شوق گام برمی دارم و تمام لطف حیات را با دمی در سینه فرو می کشم.دشت های سبز و پرگل و شقایق هایی که چند چند،در گوشه و کنار،پای تخته سنگی روییده اند.

به بلندای تپه ای می رسیم؛جلوه ای بی همتا در برابرمان نمایان می شود.سبزه زاری فراخ،پوشیده از گل.و تخته سنگی که همگی روی آن عکس می گیریم.و این سنگ lovestone نام می گیرد.گله های اسب و قاطر،در کنار رمه های گوسپندان در دشت رهایند.از اینجا نیز گذر کرده و پیش می رویم.محسن (سرپرست)هر از گاهی با رهیاب(GPS)خودش،مسیر را معین می کرد .از کنار چند چادر قصد عبور داشتیم که سگهای نگهبان چنان های و هویی کردند که مثالش را در هیچ جای دیگر ندیده بودم.محسن عشقی شانس آورد که مچ پای چپش را سگها نگرفتند!!!

در دشتی زیبا ادامه مسیر می دهیم و از کنار گلهای رنگارنگ و در نوازش های باد رو به سوباتان پیش می رویم.همه ذرات جانم هیجان بود.عکس از مینا رحیمیعکس از مینا رحیمی

به دیدگانم اعتماد دارم...!من در خواب نیستم و باور دارم که اینجا بهشتی است که من را به خود خوانده است.

از این دشت گذر کرده و از کنار حریم ملکی شخصی که با سیم خاردار محصور شده می گذریم و رو به بالای تپه ی روبرویمان بالا می رویم.از بالای تپه مناظر باشکوهی رخ می نمایند.دشتهای کوهستانی در یکسو و جنگلهای انبوه با درختانی بهم فشرده در سویی دیگر.به نظر می رسد راه اندکی تا سوباتان مانده باشد.بعد از اندکی رفتن،به جاده خاکی کم شیبی رسیده و ادامه می دهیم.کم کم سر و کله ی اهالی منطقه که اغلب با موتورسیکلتهای  پر سر و صدا در حرکتند پیدا می شود.اما هنوز این پهنه، وسعتی است از دشتهای بلند و رویایی که سر بر سینه ی پر مهر کوهها،نهاده و روزهای زیبایش را با مردمان کوچ نشین قسمت می کند .آسمان،آبی با شکوهی است با لکه ابرهای در گذار.و آفتاب این ملکه ی زرگون،به طنازی با تو میامیزد و در وجودت گرمای لذت بخشی را جاری می سازد...

در امتداد این مسیر مالرو گام برمی داریم.با توجه به اینکه زمان زیادی داریم و میان ما تا سوباتان فاصله ی اندکی است؛گاه به گاه دور هم می نشینیم و اطرافمان را از نظر می گذرانیم.

کم کم بر تعداد چادرها ی عشایری افزوده می شود و این نشان از تراکم جمعیتی این مردم رهاست در این منطقه.زیبایی های مسیر آنقدر زیاد است که دیگر برای بیان احساسم واژه نمی یابم...

مسیر  سرازیری میشود و با پیچ و تابهای زیاد در دل کوهها می خزد.ساعت از 12 گذشته بود که در کنار اولین کلبه ی سوباتان که قهوه خانه ایست چوبی،توقف می کنیم تا لختی بیاساییم و بچه ها لباسهای خود را عوض کنند.چرا که دیگر وارد منطقه مسکونی شده و تردد با لباسهای خاکی و راحتی! جایز نیست.هرچند که اگر با من بود با همان شلوارک کوتاه تا تهران میامدم!!!

کمی جلوتر روی تپه ی بلندی که بر تمام منطقه اشراف دارد و زیر اسمان بخشنده،که گاه ابری می شود و گاه آفتابش سوزنده می شود؛نهار را خورده و چرتی می زنیم. و بعد با یک نیسان که هماهنگ کرده بودیم،براه افتادیم.مسیر سوباتان تا تالش،جاده ایست خاکی و ناهموار که از حاشیه جنگل می گذرد.

تکانهای شدیدی که در اثر حرکت خودرو بر روی این مسیر پست و بلند،حاصل می شود؛چنان ما را به اینسو و آنسو می کوبد که چند نقطه از بدنمان راا کوفته و دردناک می کند.محمد تهرانی هم در این میان با شیطنت های همیشگی اش باز غوغا بپا کرده و در آزار سعید بابایی می کوشد و با تکانهایی که ایجاد می کند و هول دادن بچه ها،شادی دردناکی به ما می بخشد.

در شهر تالش،مینا و حسن از ما جدا شدند و با اتو بوس،زودتر از ما بسوی تهران رهسپار شدند.

ما هم با همان نیسان تا ساحل گیسوم رفتیم و تا فرارسیدن شب و زمان حرکتمان،در کنار دریا وقت گذراندیم.این ساحل را سه سال پیش دیده بودم و آنروز زشت ترین چیزی بود که می دیدم.ساحلی که یکی از زیباترین سواحل شمال بود با تدبیر شهرداری ،به مرکز توریستی!!و زباله دانی بدل شده بود.

اصولاً هرجایی که مورد استفاده عمومی قرار می گیرد و نام تفرجگاه بخود می گیرد،تبدیل به زباله دانی متعفنی می شود.

شب،فرارسید و ما با سه دستگاه خودرو کرایه ای تا تالش رفتیم و شام را در یک رستوران خورده و ساعت 10:30 با اتوبوس بطرف تهران حرکت کردیم.

 از دوست خوبم محسن،برای اجرای این برنامه سپاسگزارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط گرشا   | 

گزارش صعود به قله خلنو

برج و خُلنو

بعد از دو بار کنسل شدن برنامه دماوند به دلایل مختلف،این هفته با هماهنگی با محسن قرار شد بریم خط الرأس جانستون به ورزابها.شب قبل از برنامه با محسن تماس گرفتم و خواستم برای قرار و ساعت حرکت هماهنگ کنم که محسن گفت :"بچه های باشگاه دماوند قصد دارند برن برج و خلنو و چون ماشین هم دارند،بهتره ما هم با اونا برنامه بریم".صبح روز جمعه با تأخیر نیم ساعته ای که محسن مسببش بود رسیدیم فلکه چهارم تهرانپارس و محل قرار.نیما زودتر از ما رسیده بود و یه گوشه کز کرده بود و با بچه های کلوپ نجوشیده بود.بعد از سلام و احوالپرسی های متداول کوهنوردی!!! منتظر شدیم تا کوهیاران بزرگوار کاظم فریدیان و لیلا اسفندیاری هم که قرار بود این برنامه رو در کنارشون باشیم برسند.بعد از ده پانزده دقیقه اونها هم رسیدند و همگی سوار ماشین شدیم و بسمت روستای لالون در جاده فشم براه افتادیم.و در طول مسیر پای صحبت کاظم نشستیم و از نظراتش استفاده کردیم...

 

خُلنو ،بعد از دماوند بلندترین قله و در عین حال دور از دسترس ترین قله در البرز مرکزی است.این قله مرتفع سرچشمه رودخانه های لار و لالون و وارنگه رود است و در قلب کوهستانهای البرز واقع شده است.از جمله ویژگیهای خُلنو وجود برفچالهای بزرگی در دره شمالی موسوم به سرخرسنگ و دریاچه ای زیبا در منتهی الیه دره وارنگه رود می باشد.و با توجه به دور بودن مسیر ابتدای صعود آن از مسیرهای روستایی و عادی،صعود خلنو یکی از طولانی ترین مسیرهای کوهنوردی می باشد.

هوا خنک و دلچسب بود و البته کمی سرد.بعد از حدود یکساعت به روستای زیبای لالون رسیدیم و در صبحی دلاویز و خنک و در امتداد رودخانه و در جهت شمال براه افتادیم.و بعداز اندکی راهپیمایی از پل سیمانی رودخانه عبور کرده و خود را به طرف چپ رودخانه رسانده و در میان باغهای روستا و در مسیر پاکوب و مشخصی ادامه دادیم.من و محسن و نیما جلوتر از دیگران و بسرعت در پی یافتن محل مناسبی برای صبحانه،از تیم جدا شده و حدود 20دقیقه بعد در کنار سکوی سیمانی چشمه توقف کردیم تا دیگران هم به ما برسند.صبحانه را دور هم خوردیم و ساعت8 بسرعت مهیای حرکت شدیم.

بعد از کمی راهپیمایی به تنگ لالون رسیدیم که تنگه ایست محصور در میان دیواره های سنگی و پرابهت.در اینجا باید به تناوب چند بار از رودخانه عبور کرد و ادامه مسیر داد.این قسمت از برنامه زیبایی خاصی داشت.چند نفر از دوستان برای اینکه پاهایشان خیس نشود،دست به سنگ شدند و دیواره های سنگی را تراورس کردند.یکی از بچه ها هم در حین این کار در رودخانه افتاد و چند متری را با جریان خروشان آب همراهی کرد و مایه خنده شد.

ادامه راه،در مسیری مشخص و در سمت راست رودخانه کمی ارتفاع می گیرد و در امتداد دره و رو بسوی قله برج که در روبرویمان نمایان است،پیش می رود.در طول مسیر ساکت بودم و به انزوای خلنو می اندیشیدم.بعد از ساعتی راهپیمیایی در شیبی نسبتاً ملایم به کنار چشمه تلخ آب رسیدیم که رنگ قرمز دهانه آن نشان از گوگردی بودن آن دارد.کنار چشمه استراحت کوتاهی کردیم و از شیب سمت چپ چشمه بالا رفته و در امتداد مسیر ادامه دادیم.دره لالون در دامنه های شرقی سرکچال واقع شده و از اینجا تیغه های شرقی آن کاملاً وحشی و خطرناک می نمایند.محسن بعد از نشان دادن تیغه ها،گفت برای رد کردن تیغه های سرکچال در زمستان در تدارک برنامه است و قصد انجام این کار پرمخاطره را دارد.

به کنار آبشار رسیدیم و از کنار آن ارتفاع گرفته و به یک گوسفندسرا رسیدیم.کمی بالاتر از گوسفند سرا چشمه ای وجود دارد که می توان از آبش نوشید و برای راه نیز برگرفت.در اینجا توقف کوتاهی برای آب برداشتن نمودیم.مسیر از اینجا به بعد با شیب تندی همراه است و در برخی جاها، مسیر شن اسکی میشود.این شیب نهایتاًبه گردنه ای می رسد که بین قله ورزاب و برج واقع شده است.شیب تند مسیر باعث شد از سرعتمان کاسته شود و حرکت به کندی صورت گیرد.نزدیک ساعت 12 به گردنه رسیدیم و استراحت نیم ساعته ای کردیم و کمی میوه و تنقلات خوردیم تا برای ادامه مسیر انرژی داشته باشیم.هوشنگ (سگی که از کنار چشمه تا اینجا را بدنبالمان آمده بود و هوشنگ نامیده می شد!!)نیز خود را به گردنه رساند و بیدرنگ به سراغ لاشه گوسفند تازه مرده ای که آنطرف گردنه افتاده بود رساند تا او هم تغذیه ای کرده باشد.ساعت 12:30از گردنه بسوی قله برج ارتفاع گرفتیم.(البته در صورتیکه قصدمان تنها قله خُلنو باشد می توانیم بعد از کمی بالا آمدن،از مسیر سمت راست که پاکوبی مشخص است برج و ژاندارک را تراورس کرده و روی یال خلنو قرار بگیریم و از آنجا صعود کنیم.)

مسیر ازمیان سنگهای خشن و ترد می گذرد.و با شیب تندی همراه است.یکی از بچه ها که بدلیل ارتفاع زدگی قصد بازگشت داشت،توسط کاظم فریدیان تشویق یه صعود شد.کاظم لاجرم با او و به کندی و عقب تر از گروه صعود می کرد.ساعت 2 زیر صخره ی برج نشستیم و نهارکی خوردیم و مناظر باشکوه اطراف را از علم کوه تا دماوند همه را از نظر گذراندیم.آزادکوه،این غول سنگی با عظمت و بسیار زیبا را بسیار دوست می دارم.و آنجا با من فاصله اندکی داشت.شاید 10 ساعت کوهپیمایی مرا به این شاهزاده ی کج گردن برساند.طرح برنامه خط الرأس خلنو به آزاد کوه را در ذهنم مرور کردم و قصد کردم این مسیر را در اولین فرصت طی کنم.

کاظم و محبوبه رسیدند و بعد از اینکه انها هم چیزکی خوردند،به اتفاق قله برج را صعود کردیم و به جای اولمان برگشتیم و کوله هایمان را به دوش گرفته و بطرف ژاندارکها براه افتادیم.تیغه های وحشی و صخره ای بین برج و خلنو کوچک،زیبا ترین بخش مسیر است مخصوصاًزمانیکه تمام مسیر را روی تیغه ها دست به سنگ یا در حال خر سواری و از جاهای سخت تر و خطرناکتر عبور کنی.ترس همراه با لذت.یک لغزش کافیست تا به همه چیز پایان دهد.

هوشنگ(همان سگ سابق الذکر!!!)هم از تیغه ها عبور کرد و باز بدنبال ما میامد.اما در یکی از شکافها از ادامه مسیر صرف نظر کرد و همانجا ماند.

تیم ما بالاخره در ساعت 16 روی قله رسید و بعد از گرفتن عکس، همگی از مسیر شن اسکی زیر قله راه بازگشت را در پیش گرفتیم.حال دو سه نفر خوب نبود و این روی سرعت تیم تأثیر زیادی گذاشته بود و کندی خسته کننده ای بر حرکت حاکم بود.من و نیما که او هم حال مساعدی نداشت روی گردنه به لیلا اسفندیاری و کاظم فریدیان پیوستیم و تا رسیدن بقیه بچه ها آنجا نشستیم.هوا به سردی گراییده بود و رو به تاریکی نهاده بود.وقفه های طولانی و مکرر به خاطر بد حالی این چند نفر باعث شد کمی بعد از گردنه را در تاریکی شب بپیماییم.

بالاخره ساعت 23 به روستا رسیدیم و سوار ماشین شده و بسمت تهران رهسپار شدیم.

نکات برنامه:

1-در انتخاب نفرات برای این برنامه دقت کنید.صعود یکروزه خلنو برنامه سنگینی است.چنانکه در گذشته بسیاری از کوهنوردان این مسیر را در دو روز می پیمودند.

2-در صورتیکه در زمانبندی به مشکل برخوردید و وقت کم آوردید تنها به صعود خلنو بپردازید.چرا که صعود برج و در پی آن عبور از ژاندارکها وقت زیادی را خواهد گرفت.

3-عبور از ژاندارکها مستلزم آشنایی با اصول ابتدایی سنگ نوردی است و نیاز به تمرکز دارد.و هر چند زیباترین قسمت این برنامه است اما اگر تجربه درگیری با سنگ ندارید،از آن صرف نظر کنید و اولین تجربه تان را جای دیگری انجام دهید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط گرشا   | 

خط الراس توچال

دار آباد به دوشاخ

از دو سه ماه پیش با نیما قرار گذاشته بودیم خط الرأس توچال رو از دارآباد تا دوشاخ بریم.اما از اونجاییکه من تو تموم برنامه های گروه شرکت می کردم و اصلاً روز خالی نداشتم؛این برنامه به تعویق می افتاد.تا اینکه بالاخره هفته گذشته قرارشو گذاشتیم و پنج شنبه عصر از دارآباد حرکت کردیم و قصد کردیم این مسیر رو بپیماییم.

نزدیک ساعت چهار بعد از ظهر از پایین حرکت کردیم.مسیر خلوت بود و فقط خودمون بودیم.هوا هم گرم بود و آفتاب سوزنده.و چون در هر حال شب رو باید رو قله می موندیم و صبح تیغه ها رو رد می کردیم آروم می رفتیم و گپ می زدیم.ساعت از هفت و نیم گذشته بود که به قله رسیدیم.باز هم خودمون بودیم و کسی قله نیومده بود.آسمون صاف بود و ستاره ها فراوون.باد خنکی هم می وزید و مناظر کوهستان زیبا بود و تحسین برانگیز.شهر هم در شب، زیبا تر از آنی بود که همیشه می دیدم.

داخل پناهگاه شدیم و دو تا شمع روشن کردیم و دوباره بیرون اومدیم تا آسمون رو با ستاره هاش نظاره کنیم.آه که چه لذت بخشه وقتی اول شب رو قله باشی و قله هم خلوت باشه.تیغه رو هم یه دید انداختیم و با سرد شدن هوا داخل پناهگاه شدیم.بساط عیش و نوش رو برپا کردیم و اول دو لیوان هات چاکلت درست کردیم و هورتی سر کشیدیم.بعدش هم غذامون رو گرم کردیم و مثل قحطی زده ها شروع کردیم به بلعیدن لقمه ها؛اما از اونجاییکه غذا زیاد بود، آخرش هر دو تامون کم آوردم.بعد از غذا هم نشستیم و از برنامه هاییکه بعدها باید اجرا کنیم با هم حرف زدیم و تصمیمات بزرگی گرفتیم!!!

بعدش هم مثل دو تا بچه خوب سرمون رو گذاشتیم و خوابیدیم تا خوابهای خوب ببینیم و صبح هم بتونیم سر وقت راه بیافتیم.نمی دونم از زیاد خوردن بود یا اثر شکلاتی بود که خورده بودیم؛که من درست و حسابی نمی تونستم بخوابم و تا صبح همش این پهلو اون پهلو می شدم و منتظر زنگ زدن ساعت موبایل بودم.نیمه های شب دو نفر هم به قله رسیدند و با سر و صدایی که ایجاد کردند من رو از خواب بیدار کردن.هنوز یه ساعت نشده بود که دو نفر دیگه هم اومدند و باز هم خواب من رو آشفته کردند.بگذریم... صبح ساعت 4 بیدار شدیم و بسرعت وسایلمون رو جمع کردیم و یه صبحونه ی مختصر خوردیم و کوله هامون رو که نسبتاً سنگین هم بود،به دوش گرفتیم و ساعت 5 از پناهگاه بیرون زدیم.پنج شش دقیقه بعد هم راه افتادیم رفتیم رو تیغه ها.نیما که اولین بارش بود میومد رو تیغه ها کلی ذوق مرگ شده بود و از خوشی داشت از حال میرفت.اما من، به تبع بدخوابی دیشب و ناراحتی معده که در اثر پر خوری شب قبل برام حادث شده بود حال خوبی نداشتم و سنگین بودم.خنکای صبح و نسیم سردی که روی صورتم بوسه می زد مرا به رفتن وامیداشت و حالم رو بهتر می کرد.دماوند با تمام جلال و جبروتش ،مغرور و سربلند،داشت به من چشمک میزد و وسوسه ام می کرد.تمام طول مسیر رو هر از چند دقیقه ای برمی گشتم و این بلند سرفراز رو از نظر می گذروندم.آسمون اونقدر صاف بود که علم کوه رو با تمام دهلیزهای برف زده اش تا دماوند و تپه گوگردی رو می شد به وضوح تمام دید.کمتر برام پیش اومده که تو همچین هوایی رو خط الرأس یا قله توچال باشم و همه این قلل رو به این وضوح ببینم.نازو کهار،علم کوه و خرسانها،کلون بسته و سرکچال،شاهزاده کج گردن(آزادکوه)،برج و خلنو،مهرچال و آتشکوه و ورجین و........تا دماوند همه روبروم بودند و کاملاًنمایان.

موقعی که داشتیم تیغه رو رد می کردیم اونقدر حواسم به این طرف و اونطرف بود که یه بار سر خوردم و نزدیک بود یه سقوط اساسی کنم و لت و پار بشم و در جا قالب تهی کنم و نیما رو در ادامه این مسیر تنها بذارم.اما از اونجاییکه خیلی خوش شانس بودم و ازرائیل هم هنوز از خواب بیدار نشده بود؛طوریم نشد و زنده موندم و ادامه دادم.چند دقیقه بعد یه سنگ سر به هوا که همش داشت سر جاش می جنبید هم بلند شد و خودشو محکم کوبید به ساق پای نیما! اما مگه ما از رو میرفتیم...

ساعت هشت و ده دقیقه به گردنه لزون رسیدیم و بعد از یک ربع استراحت،به طرف قله توچال براه افتادیم. ساعت 11:15 به قله رسیدیم و تصمیم گرفتیم یک ساعت هم رو قله بمونیم تا برای برنامه دماوند هفته بعد کمی هم هوا بشیم.اینجا اونقدر شلوغ بود که یه وجب زمین خالی برای ما دو تا پیدا نمی شد.مردم که هوا رو اینقدر خوب دیده بودند هجوم آورده بودند به قله.خیلی ها هم با تله کابین اومده بودند و از اینکه به این راحتی یه قله رو صعود کرده بودند تو پوستشون نمی گنجیدند!!!داشتم سرود "سر اومد زمستون"رو زمزمه می کردم که یه نفر از اونهاییکه رو قله بود،با شنیدن این سرود، از چریکهای فدایی و بچه های فلزکار-مکانیک یاد کرد؛که در سال 48 پناهگاه قله رو ساخته بودند و ساواک بارها اقدام به تخریبش کرده بوده که دوباره بدست این مبارزان راستین بازسازی شده بود. بعدش هم سرود رو دوتایی،همصدا خوندیم و با هم کمی اختلاط کردیم .مرد جا افتاده و با سوادی بود؛با کلی خاطره و تجربه.از اون سالها و فضای مبارزات و مبارزان قهرمان خلق تا امروز و حکومت پوپولیستی حاکم حرفهای زیادی داشت که تو فرصت کمی که داشتیم ،کمی به اونها پرداختیم.و تا ایستگاه هفت رو با هم رفتیم و اونجا از هم جدا شدیم.

ظرف های آبمون رو اینجا پر کردیم و به سرعت به طرف خط الرأس براه افتادیم.سر راهمون یه تیم رو هم که اشتباهاً روی قله فرعی،بجای شاه نشین نشسته بودند دیدیم و بطرف قله اصلی راهنمایی شون کردیم. کمتر از یه ساعت ونیم طول کشید تا روی قله رسیدیم.با توجه به اینکه تا دوشاخ حداقل سه ساعت دیگه راه داشتیم و برای پایین اومدن دست کم به سه ساعت وقت نیاز داشتیم و به تاریکی می خوردیم؛تصمیم گرفتیم از گردنه ی شتر گردن پایین بریم.تا بحال از اینجا پایین نرفته بودم و دره برام کمی غریب بود.شیب تند و سنگ اسکی رو هر چی می رفتیم تموم نمی شد.از اونجاییکه فکر می کردم این دره باید به پناهگاه پلنگچال برسه و ما هر چی می رفتیم به پناهگاه نمی رسیدیم و رفته رفته هوا داشت تاریک می شد؛کمی دچار استرس شده بودم که مبادا تو این دره سرگردون بشیم و راه رو پیدا نکنیم.از همه بدتر نیما با پدرش تو درکه قرار دشتند و ما باید هر طوری بود خودمون رو به قرار می رسوندیم.ساعت هفت و با تاریک شدن هوا به پناهگاه رسیدیم و بعد از یک استراحت ده دقیقه ای بسرعت بطرف درکه حرکت کردیم.اما نمی دونم چرا مسیر اینقدر بنظرم طولانی میومد.این قسمت از مسیر برای هر دوتامون خسته کننده و زجر آور شده بود.بالاخره ساعت نه شب به میدون درکه رسیدیم و خسته و درب و داغون و گرسنه و تشنه از هم جدا شدیم و بطرف خونه هامون رفتیم...

بالا رفتیم دوغ بود... پایین اومدیم ماست بود.... قصه ی ما راست بود.  

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت   توسط گرشا   | 

گزارش برنامه سرکچال(خط الرأس سرکچال)

برنامه این هفته گروه نمونه صعود به قله سرکچال بود.صبح جمعه 29/4/86 ساعت 5:30 صبح زیر پل سیدخندان منتظر دو ستان بودم.حمید یوسفی و ابراهیم آمدند و کم کم همگی دوستان به ما پیوستند.هنوز ماشین نیامده بود.ما(حمید یوسفی_ابراهیم_نیما_رضا نوظهوری) نیز از فرصت سود برده و با هماهنگی سرپرست خارجی برنامه،احسان بوهندی،تصمیم گرفتیم به طباخی رفته  و صبحانه بخوریم.(کله و پاچه صبحانه خوبی برای روز صعود است!!!!!!!!)

بالأخره مینی بوس آمد و ما هم به جمع اضافه شدیم.چند نفر از دوستان را که آمده بودند نمی شناختم و بالطبع آنها هم من را نمی شناختند.چند نفر از قدیمی های گروه که مدتها بود به اسباب مختلف برنامه نیامده بودند را در این برنامه دیدم و افتخار آشنایی با ایشان نصیبم شد.

محمد تهرانی هم نیامد و حسابی حالم گرفته شد....

مینی بوس،ساعت 5:50 حرکت کرد و بسوی جاده رودبار قصران به راه افتاد.صبح زیبا و دلاویزیست و نسیم خنکی میوزد.مسیر روستای سپیدِستون (سفیدستان)،در انتهای جاده ی شمشک و بعد از گذر از کنار ایستگاه تله سیژ شمشک،ما را به آبادی زیبا و کوچک سپیدِستون و دیواره بند بزرگ می رساند.ساعت 7:30 در نزدیکی روستا از ماشین پیاده شده و در مسیر مشخص رو به آبادی به راه می افتیم.این آبادی،آخر هفته ها شاهد کوهنوردانی است که برای صعود قلل سرکچال،به اینجا میآیند.مسیر پاکوب را در جهت شرق دنبال می کنیم و پس از خروج از آبادی،زیر سایه چند درخت و کنار جوی آبی،صبحانه خورده و حدود ساعت 8:30 به طرف دره روته حرکت می کنیم.(ابراهیم به دلایلی از ادامه برنامه منصرف شد و برگشت)وارد دره روته شده و در جهت شرق از تپه ها عبور می کنیم.پس از مدتی راهپیمایی به گله گوسفندی برمی خوریم که در چرایند و چشمه آبی که در آن نزدیکی هاست و چادر شبان در کنارش برپاست؛محلی است که استراحت کوتاهی می کنیم و آبی نوشیده و برای راه برمی گیریم.این تنها چشمه آب در مسیر صعود است.حمید یوسفی از چوپانی که در آنجا بود یک لیوان شیر بز گرفت و با اشتها نوشید(شیر طعمدار با طعم پشم).

کوهستان در سکوت است و آفتاب تیز و سوزنده.مسیر پاکوب کمی به طرف شمال شرقی متمایل می شود و بعد از گذر از شیب تندی که زیر صخره هاست،به پناهگاه لجنی در ارتفاع 3500 متر می رسد.ساعت 11:10 به پناهگاه رسیدیم و استراحت کردیم.برای رسیدن به قله باید از شیب تند شمالی پناهگاه بالا رفت.ساعت11:40،بابک ضیاء ،جلودار گروه حرکت کرد و بقیه دوستان با گامهای هماهنگ به دنبال او به راه افتادند.از اینجا قله ی کلون بسته(4150 متر) در سمت چپمان کاملا مشخص است.انتهای شیب به قله مخروطی شکلی می رسد و از اینجا به بعد به شیب مسیر افزوده می شود و ناگهان به لبه خط الرأس می رسد.خط الرأس شرقی_غربی سرکچال،از سه قله 4000متری شکل یافته که بلندترین آنها به ارتفاع 4200 متر،در منتهی الیه شرقی آن واقع شده است.و قله کلون بسته در غرب این رشته قرار دارد.سرکچال از طریق گردنه 4000 متری ورزاب(در جهت شمال شرقی)به قله ی برج متصل می شود و از طریق گردنه ی جنوبی(گردنه ی لجنی)به قلل پی ناسوم و آبک می رسد و یال شرقی سرکچال بعد از تشکیل دو قله ی بلند دیگر به دره ی زیبای لالون منتهی می شود.قله ی سرکچال در ساعت 14 صعود شد. و گروه به طرف پناهگاه ارتفاع کم کرد و ساعت 15:20 به پناهگاه رسید.نهار را دور هم خورده و استراحتی می کنیم.محسن عسگری به همراه سه نفر از کوهنوردان کلوپ دماوند،که از کلون بسته به سرکچال آمده بودند نیز در این زمان به ما پیوستند.گروه ما در ساعت 16 مهیای حرکت به سمت دره روته شد و به سرعت در مسیر پاکوب حرکت کرد.ساعت 17 کنار چشمه ایکه صبح در کنار آن استراحت کرده بودیم،ایستاده و به درخواست دوستان،جلسه ی معارفه ای ترتیب داده شد تا دوستان با هم بیشتر آشنا شوند.بعد از چند دقیقه به سرعت به طرف روستای سپیدِستون حرکت کردیم.و در ساعت 18:30 در میدان روستا بودیم.و بعد از دقایقی که منتظر رسیدن تیم محسن بودیم،به طرف تهران حرکت کردیم.

این آخرین برنامه ای بود که احسان بوهندی(سرپرست این برنامه) را در کنار خود می دیدیم.برایش آرزوی موفقیت و بهروزی داریم.امیدوارم هر جا که خواهد بود،شاد و پیروز باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت   توسط گرشا   | 

سهند به لیقوان

گزارش برنامه ی سهند به لیقوان

چند وقت پیش(دقیقا یک ماه)به اتفاق جمعی از همنوردان برای صعود قله ی زیبای سهند که به واسطه ی دشتهای زیبا و پر گلش،عروس کوههای ایران نامیده می شود؛به قصد مراغه از تهران خارج شدیم.

....صبح روز بعد،پس از صبحانه و لختی معطلی،با آمدن راهنمای محلی که منت نهاده و از تبریز تا مراغه را آمده بود و قرار بود دو روز را هم همراه ما باشد.به سوی دهستان سهند و روستای کرده ده به راه افتادیم.جاده از میان خانه ها و کوچه باغهای زیبا و درختان به شکوفه نشسته ی سیب می گذرد و بعد از پیچ و تاب ها و فراز و فرودهای بسیار به پای صعود سهند و منطقه ی قیرخ بلاغ می رسد.

کوه سهند،یک عارضه ی ذوزنقه ای شکل است که در امتداد غربی شرقی کشیده شده است.و دو گوشه ی شرقی وغربی آنرا ،دو قله ی جام(3650متر) و سهند(3600متر) شکل می دهند.

با توجه به کمبود زمان و نزدیکی دو قله،تیم ما تصمیم به صعود جام گرفت.مسیر علی رغم ظاهرش که کوتاه و ساده به نظر می آید؛به دلیل سنگلاخی بودن برخی قسمت های مسیر و کوله های سنگین ما بیشتر از حدی که انتظار داشتیم زمان برد.قله ی زیبای جام با چاهی که روی قله دارد(زمانی که ما روی قله بودیم به دلیل حجم برفی که در اطراف چاه انباشت شده بود،چاه دیده نمی شد) از زیباترین مناطق آذربایجان به شمار می رود.ساعت16:30 روی قله چند عکس دسته جمعی(عکس تکی)به رسم یادگار گرفتیم و با شدت گرفتن باد سردی که می وزید،به سرعت از یال سنگی جام بسوی دشت شاه یوردی سرازیر شدیم.

دشت در نهایت زیبایی و لطافت،با گل های زرد و آبی و بنفش و سبزه زارانی گسترده ،در افق دیدگانت جای می گیرد.دشت و سکوت و سکوت و حس رهایی!

به کنار پناهگاه سهند رسیده و کمپ شب مانی را برپا می کنیم.چادرها یکی یکی علم می شود و اجاق ها برای پخت غذا و آماده کردن چای مهیا می شوند.شام را دور هم خورده و برای استراحت به چادرهامان می رویم.شب سرد و روز پر تلاشی خواهیم داشت.

من بیرون چادر و زیر سقف آسمان خفتم.آسمان به قدر یک وجب با من فاصله داشت و ستاره ها را می شد با دست لمس کرد.لذت نفس کشیدن در آن شب را هنوز در سینه حس می کنم.راستی که چه شبی بود:

آسمان صاف و شب آرام،بخت خندان و زمان رام      

 خوشه ی ماه فرو ریخته در آب،شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ،همه دل داده به آواز شباهنگ....

صبح روز بعد،پیش از طلوع آفتاب از خواب برخواستیم(البته با بانگ "برخیزید"سرپرست).به زور از درون کیسه خواب گرم ونرمم بیرون آمدم. در دل،یک ای کاش بزرگ گفتم که کاش مجالی بود تا در این خنکای صبحدم ساعتی بیشتر می خفتیم.اما به هر ترتیب فرصت کوتاه بود و راه بسیار.کنار چشمه ایکه کنار پناهگاه بود دست و رویی شستیم و بساط صبحانه را گستردیم و مشغول خوردن شدیم.بعد هم با اولتیماتوم سرپرست مبنی بر تعجیل در آغاز حرکت،هول هولکی کوله ها و چادرها را جمع کردیم و به راه افتادیم.در ابتدای دشت شاه یوردی چند آغل گوسفند به چشم می خورد که هنوز خالیست و نشان از آن دارد که هنوز فصل کوچ عشایر فرانرسیده است(البته از روی تقویم،عشایر در این زمان باید در اینجا باشند،اما به دلیل آنکه بهار امسال دیرتر از سالهای پیش فرا رسید هنوز گله های احشام به اینجا نیامده اند.)همه جا سبز و رویایی.از هر وجب به وجب زمین آب می جوشد.گویی خدا تمام زیبایی های دنیا را در این دشت برای نمونه یکجا گرد آورده است.اینجا مصفاتر از بهشتی است که در ذهن بسیاری از مردم تجلی می یابد.بوی علف تازه،سکوت مطلق و گل های صد رنگ.و نمه بادی که گونه هایت را می نوازد.رودخانه ی کوچکی در بستر دشت در خروش است و بر زیبایی و لطافت دشت افزوده است.در امتداد رود و در جهت شمال ادامه مسیر می دهیم.همه جا سبز است و زیر پاهایت جریان آب.با نزدیک شدن به ساعت 10 آفتاب هم شدت می گیرد و هوا رو به گرمی می رود.

کنار چند تخته سنگ که به شکل دایره دستچین شده است استراحت کوتاهی کرده و تغذیه ای می کنیم.و باز محمد با شوخی هایش به بچه ها روحیه می دهد.

حرکت می کنیم و به سمت گردنه ایکه پیش رو داریم ارتفاع می گیریم.با نزدیک شدن به گردنه،باران نم نم شروع به باریدن می کند.حرکت ادامه می یابد و تیم پیش می رود.در طول مسیر برفچال های زیادی هست که باید از آنها عبور کرد.و این موجب خیس شدن کفش ها می شود.(چون ما برای این برنامه کفش ترکینگ پوشیده بودیم)و راهپیمایی طولانی با کفش خیس پاها را میآزارد.به هرشکل حدود ساعت13به جای مناسبی از مسیر رسیدیم که مناسب استراحت و نهار خوردن باشد.سرپرست با توجه به زمان کم و مسافت زیادی که از مسیر باقی بود 1 ساعت به ما زمان برای استراحت داد.بعد از یکساعت و نهار و چرتی کوتاه به سرعت مهیای حرکت شدیم و کوله ها را به پشت کشیده و راهی شدیم.راهنمای ما که احمد نام داشت به همراه محسن عسگری و سعیدین(بابایی و وفادار)به سرعت از بقیه بچه ها سبقت گرفتند که البته در آخر برنامه به سزای عمل شنیع شان رسیدند و از طرف سرپرست نفری دو سه هزار تومان جریمه شدند و دل ما خنک شد.بگذریم مسیر طولانی تر از آنی بود که بچه ها تصور می کردند و همین رمقشان را بریده بود.یکی دو نفر از بچه ها هم که آمادگی نداشتند حسابی خسته شده بودند و ادامه راه برایشان مشکل بود.به هر صورت تیم با سرعت متوسط در حرکت بود.بعد از دو ساعت راهپیمایی به دره ای رویایی و سرسبز رسیدیم که ابتدای منطقه ی لیقوان محسوب می شود.سبزی آن دشت از پاکیزگی ،  گوئیا خورشید را نوشیده بود.

وارد این دره ی زیبا شدیم و برای چند دقیقه کفش از پا کندیم و با پای برهنه روی سبزه ها راه رفتیم،آخ که چه حس قشنگی بود....

چند زن روستایی با استر و الاغ از کنارمان گذشتند و رو به سوی ده نهادند.نمی دانم این سعید بابایی از کجا یکی از همین الاغها را گرفت و سوار بر آن از کنار ما گذشت و دل ما را حسابی سوزاند.کنار چشمه ای زلال اما کم آب ایستادیم تا آبی نوشیده و برای راه برگیریم.از اینجا تا ده لیقوان مسافت زیادی باقی نمانده و باغات و مزارع روستا از اینجا آغاز می شود.در طول مسیر من وحسن آقای خوشه چین از فصاحت و بلاغت زبان آذری با یکدیگر گفتگو می کردیم و اینکه در خانواده های ما ندانستن زبان ترکی گناهی نابخشودنی ست.و تا روستا بحث حول و حوش همین موضوع گشت و با رسیدن به روستا من و حسن آقا به جهت آشنایی با زبان اهالی ،مامور گرفتن مینی بوس یا هر نوع وسیله ی نقلیه ی دیگر شدیم.به همین خاطر به سرعت به سمت خیابان اصلی ده به راه افتادیم تا مگر مرکبی مناسب 25 نفر بیابیم.اما از بخت بد نه سواری گیر می آمد و نه مینی بوس.لاجرم یک نیسان را اجیر کردیم تا کوله ها را بیاورد و در یک خانه را که مینی بوسی جلوی آن پارک بود از پاشنه در آوردیم که های... صاحب مینی بوس،دستمان به دامانت اگر ما را به شهر نرسانی از قطار جا می مانیم و ...

صاحب مینی بوس هم که برای میهمانی به آن روستا آمده بود؛ قبول کرد و بچه ها سوار شدند و به راه افتادیم.حالا چیزی نزدیک به 40 دقیقه به حرکت قطار باقی است که ما از لیقوان بسوی تبریز به راه افتادیم و در خوش بینانه ترین حالت همزمان با حرکت قطار به ایستگاه خواهیم رسید.مینی بوس به موقع رسید اما وانت نیسانی که گرفته بودیم (من و احمد همراه راننده نیسان بودیم)به دلایلی که از گفتنش معذورم تاخیر کرد طوری که وقتی به ایستگاه رسیدیم که قطار داشت سوت می کشید و رنگ بچه ها از استرس مثل برف سپید شده بود .همین که ماشین ایستاد،هر کس کوله ای برداشت و به سوی سکو دوید ؛بی آنکه کوله ی خودش را برداشته باشد.در این میان مهدی یگانه با زیرکی از این صحنه ی تعجیل و اضطراب فیلم گرفت و این لحظه ی ناب را که برای تیم ما کم اتفاق نمی افتد را ثبت کرد.بالا خره به تمام این استرس ها و خستگی ها و راه رفتن ها به قطار رسیدیم و داخل کوپه هایمان لمیدیم و .........

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   توسط گرشا   | 

گزارش صعود به قله گندم چال(پهنه حصار)

برنامه این هفته (7/2/86)گروه نمونه،صعود به قله زیبای گندم چال(پهنه حصار)و پاکسازی دره های پهنه حصار و مناطق اطراف آبشار از زباله های غیر قابل بازیافت،به مناسبت روز زمین پاک(یکشنبه 9/2)با هماهنگی با انجمن کوهنوردان،بود.

صبح جمعه بعد از نیم ساعت معطلی به دلیل تاخیر چند نفر از بچه ها و راننده،بالاخره ساعت 6 صبح به طرف روستای سنگان در جاده امامزاده داوود،حرکت کردیم.

مسیر روستای سنگان پس از عبور از بخش سولقان در جاده امامزاده داوود،ازسمت چپ جاده جدا می شود.برسر این دوراهی،تابلویی نصب شده است که مسیر امامزاده عقیل را مشخص می کند.وارد جاده فرعی شده و پس از حدود 3کیلومتر به روستای سنگان بالا می رسیم.حدفاصل سنگان پایین و بالا،جاده مالروی خاکی است.ساعت 7 و کمی مانده به روستای سنگان بالا از ماشین پیاده شده و در هوایی دلچسب و آفتابی،به راه می افتیم.

پس از عبور از ده سنگان بالا،مسر پاکوب را در جهت شمالغربی ادامه داده و پس از زمان اندکی به امامزاده قاسم می رسیم.در اینجا دو مسیر وجود دارد که هر دو به هم میرسند.یکی از بالای امامزاده می گذرد و دیگری از محوطه امامزاده؛مسیر دوم به جهت هموارتر بودن مناسبتر از مسیر بالاست.زیرا در زمان بارش و فصل بهار که برفها ذوب میشوند،در مسیر بالایی آب جریان می یابد.

مسیر پاکوب روی تپه های سمت راست رودخانه امتداد می یابد.توجه کنید تا قبل از رسیدن به پل چوبی،از پاکوب خارج نشده و از رودخانه عبور نکنید؛در غیر اینصورت

مطمئنا در باغها و در میان شاخ و برگ درختان سرگردان خواهید شد.

پس از حدود یکساعت راهپیمایی در مسیری کم شیب با مناظری کم نظیر،به یک پل چوبی می رسیم.از روی پل عبور کرده و در مسیری کاملا مشخص،به بالای تپه ای می رسیم.در عبور از این قسمت دقت کنید.مسیر اصلی از بالای یک خانه گذشته و رو به بالا می رود.پاکوبهای فرعی به طرفین منحرف می شود،که اگر وارد این مسیرها شوید به طور یقین بعد از ساعتی راه رفتن و درگیری با شاخ و برگ درختان و احیانا با تذکر صاحب باغ باید مسیر رفته را بازگردید.

در عبور از مسیر،از کنار یک کلبه زرد رنگ گذشته و پس از مدتی راهپیمایی،آبشار در برابرمان نمایان می شود.استراحت کوتاهی کرده و ادامه می دهیم.با پایان مسیر پاکوب در سمت راست رودخانه،از روی تنه درختی که روی رودخانه انداخته اند عبور می کنیم و ادامه مسیر می دهیم.از این جا به بعد،مسیر با شیبی نسبتا تند،تا آبشار همراه است.حدود ساعت 9:30 کنار آبشار می رسیم.منظره زیبای آبشار و غرش گوشنواز آن،مدتی ما را به خود مشغول می کند.

عده زیادی در اینجا به چشم می خورند.مهدی یگانه و مریم اصغری هم،زودتر از ما به اینجا رسیده بودند.

صبحانه را،طبق برنامه در اینجا خورده و معارفه کوچکی ترتیب می دهیم.ساعت از 10 گذشته،از سمت راست آبشار عبور کرده وبه طرف قله به راه می افتیم.کمی جلوتر صخره ایست که برای ادامه مسیر باید از آن عبور کرد. دست به سنگ شده و از صخره بالا می رویم.

با توجه به اینکه مسیر پاکوب،برای رسیدن به قله،راه طولانی ایست.یال فرعی را تا روی خط الراس قله پیش می گیریم.این مسیر شیب تندی دارد.در بین راه یکی از دوستانیکه اولین برنامه خود را با ما تجربه می کرد؛از ادامه مسیر منصرف شد که به اجبار ،مهین نیز در کنار او ماند و منتظر بازگشت ما از قله ماند.(به عنوان سرپرست برنامه از مهین به خاطر گذشتن از قله و ماندن در کنار آزاده تاجدینی،سپاسگزارم.)

بالای یال،برفی است و با توجه به شیب زیاد مسیر و نیز نقاب برفی کوچکی که در محل تلاقی این یال با یال اصلی قله تشکیل شده،حرکت با احتیاط صورت می گیرد.

با رسیدن به روی یال اصلی قله،مناظر زیبا و با شکوه اطراف تحسین همگی دوستان را برمی انگیزد.ارتفاع برف در اینجا به نیم متر می رسد و ادامه مسیر تواءم است با برفکوبی.

با عبور از دو برج سنگی که از تکه سنگهای نوک تیز شکل گرفته اند؛در ساعت 14 روی قله گندم چال رسیده و بعد از کمی استراحت و تغذیه،به سرعت باز می گردیم.

هوا کم کم ابری می شود و باران،نم نم می بارد.ساعت 16:30به مهین و آزاده پیوسته و از صخره ایکه در مسیر داشتیم با احتیاط کامل عبور می کنیم.زیر آبشار تغذیه مختصری کرده و با شدت گرفتن باران،به سرعت راه بازگشت را پیش می گیریم.بچه ها در مسیر بازگشت زباله های بجا مانده را جمع آوری کرده و با خود به پایین منتقل کردند.هوا کاملا تاریک شده و ما کاملا خیس.ساعت از هفت شب گذشته سوار مینی بوس شده و بسوی تهران راهی می شویم.جا دارد از کلیه عزیزانیکه در این برنامه شرکت داشتند،خصوصا ابراهیم،مهین، ابوذر و حامد به خاطر کمکهائیکه در جهت اجرای بهتر برنامه داشتند سپاسگذاری کنم.

 

نکته:

(مهمترین مساله در اجرای این برنامه،آشنایی با مسیرهای روستاییست و تشخیص راه اصلی و مسیرهای انحرافی.)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط گرشا   | 

گزارش صعود به قله شیرکوه

شیرکوه:

شیر کوه قله ایست از خط الراسی به همین نام به ارتفاع 4075متر که در بخش جنوب غربی تفت و در جوار قلل زیبای تزرجان و برفخانه واقع شده است.

مسیر صعود ما از روستای ده بالا می باشد.                                           

گزارش برنامه صعود به قله شیرکوه(گروه کوهنوردی نمونه):

برنامه این هفته ما صعود به قله 4075متری شیرکوه می باشد.این برنامه به سرپرستی خانم مهین شمسی خانی برگزار شد که البته همزمان با آن برنامه صعود به برفخانه توسط کمیته فنی به سرپرستی آقای فرشید امیر طهماسبی برگزار گردید.

ساعت 20:00 باید در ایستگاه راه آهن حاضر می شدیم تا با قطار یزد که در ساعت21:00حرکت می کند به شهر یزد برویم.بچه ها یکی یکی آمدند و پس از حدود نیم ساعت به اتفاق از گیت عبور کرده و سوار قطار شدیم...

مدتی که از حرکت قطار می گذرد به کنار پنجره های قطار آمده ومناظر اطراف را می نگریم.در سکوت شب دشت کورسوی چراغهای دور و نزدیک چشمک زنان به چشم می رسند.

هوا سرد نیست و می توان لحظه ای گیسوان رابه دست نوازشگر باد گذرایی که در جریان است سپرد و مرغ دل را در آسمان بی انتهای خیال رهانید!به کجاها که نمی روی با سمند سرکش خیال؟در این حال بی اختیار

یاد شعری از مشیری افتادم:

دورتر از چشمه خورشیدها

برتر از این عالم بی انتها

بازهم بالاتر از عرش خدا

عرصه پرواز مرغ ذهن ماست...

چند تا از بچه ها هم به سکوتی زیبا در سکوت دشت غرق شده و اندیشناک به آسمان می نگرند...دلم می خواهد بدانم آنها به چه می اندیشند؟

و ماه اما دزدانه از بالا به ما می نگرد و هرگاه ما به او می نگریم در پس ابرهای تیره پنهان شده و رخ سیمگونش از شرم نگاه ما سرخ میشود!

دشت را به آرامش شب سپرده و برای استراحت به کوپه ها می رویم.صبح فردا روز پرتلاشی خواهیم داشت.

صبح روز جمعه 18/12/85 در ایستگاه راه آهن یزد با استقبال دوستانمان از تیم سنگ نوردی pajan

یزد مواجه می شویم. در انجا گلناز و مریم و مبین نیز به ما پیوسته و همگی به اتفاق سوار ماشین ها شده و به راه می افتیم.قبل از رفتن به سوی ده بالا به خانه آقای سالاری رفته تا کوله های دوروزه و وسایل اضافه خود را آنجا بگذاریم.وبا بار سبک رهسپار می شویم.

در مسیر ده بالا از شهر تفت گذشته و در جاده ای پر پیچ و خم به پیش می رویم.تقریبا در تمام راه از یزد تا ده بالا قلل زیبای شیرکوه و برفخانه خودنمایی می کنند.برج سر افراز برفخانه با دیواره های سنگی عظیم تداعی کننده کوههای بلند هیمالیاست.وشیر کوه به مانند شیری خفته در پهنه دشت مغرور وبا ابهت به نظر می رسد.بعد از حدود نیم ساعت به یک دوراهی میرسیم که با یک تابلو مسیر تزرجان و ده بالا را نشان می دهد. وارد مسیر سمت راست شده و پیش می رویم.ده بالا روستایی ست ییلاقی و پوشیده از درختان میوه.سرتاسر این دره را باغهای انبوه با اشجار و نباتات فراگرفته است.که البته در این زمستان نمایی دیگر دارد.

حدود ساعت 8:45 کنار مسجد روستا از ماشین پیاده می شویم.در اینجا یک استخر که از آب چشمه پر می شود وجود دارد که می توان از آب آن برای مسیر برگرفت ونیز یک خرگوش چینگاه در اینجا هست که می توان جهت قضای حاجت از آن بهره جست!

ساعت از 9 گذشته آماده حرکت می شویم. مهین من را عقب دار و مجتبی سالاری را جلودار معین کرد.وبا قدمهایی آهسته به راه افتادیم.منطقه کاملا خشک و خالی از برف است و تنها در ارتفاع بالای 3500 برف به چشم می خورد.گویا امسال نیز بارندگی کم بوده است.

هوا کمی گرم است و برنامه هیچ شباهتی به برنامه زمستانی ندارد.رفته رفته به شیب مسیر

 افزوده می شود.و ما ارتفاع می گیریم.در کنار مزرعه آقا محسن و در کنار یک اتاق نیمه کاره چشمه ای می جوشد.لحظه ای درنگ کرده و از آب چشمه می نوشیم.به راه افتاده و ادامه مسیر می دهیم.هر از گاهی به پشت سر نگاهی می کنیم تا بار دیگر رخ مسحور کننده ی برفخانه را با دیواره و دهلیزهای پر برفش ببینیم.از اینجا به بعد مسیر باشیبی نسبتا تند همراه میشود.پس از گذر از این شیب به یک مسیر تراورسی

در کنار یک دیواره بلند با تیغه ها و شکاف های عمودی می رسیم و پس از عبور از این مسیر و پایین رفتن از چند تخته سنگ وارد دره رویایی تابستان خانه می شویم.ساعت 10:30 است که ما به اینجا وارد می شویم.این دره هوای بسیار لطیف و خنکی دارد و از اینروست که آنرا تابستان خانه نامیده اند.

بقایای برف در این دره به چشم می خورد البته حجم آن کم وارتفاع برف روی زمین 20سانتی متر هم نمی شود.شیب این دره نیز کمی تند است.وقتی به انتهای مسیر میرسیم بر سر یک دو راهی که در اطراف آن قندیل های یخ گوشه و کنار دیده می شود یک تابلو نصب است که راه پناهگاه را نشان میدهد.

وارد دره نجیب شده وپیش میرویم.این دره تنگه ایست در میان صخره های بلند که آخرین شیب تند پیش روی ماست.

شیب این دره خیلی تند است و در زمان پر برف توام است با برفکوبی سنگین و طاقت فرسا.که البته زمانیکه ما از این دره گذر می کردیم برف اندکی در آن باقی مانده بود.پس از مدتی بالا رفتن در کنار سنگ بزرگی که محمد میگفت سال پیش هم کنار آن توقف کرده اند ایستادیم تا نفسی تازه کنیم.

حدود یک ساعت طول می کشد تا از این دره بالا برویم.پس از دره نجیب ودر مسیری نسبتا کم شیب و گاه هموار به پیش می رویم.بعد از زمان اندکی راه پیمایی پناهگاه را از دور می بینیم که اطرافش خیلی شلوغ است و گویا میزبان بسیاری از کوهنوردان شده است. با قدمها سریع به سوی پناهگاه حرکت کرده و ساعت 12 خود را به آنجا می رسانیم.

عده زیادی از کوهنوردان یزد و نیز بچه های گروه مکانیک پلی تکنیک هم آنجا بودند که البته در مسیر بازگشت از قله در اینجا به استراحت می پرداختند.

ما نیز استراحتی کرده و با تنقلات و میوه تغذیه ای کرده و بعد از نیم ساعت به سوی قله به راه افتادیم.چند نفر از بچه ها از ادامه مسیر منصرف شده و ماندن در پناهگاه را ترجیح دادند.از اینجا تا قله با شیبی ملایم همراه است.کمی بالاتریکی دیگر از دوستان نیز به دلیل خستگی و ارتفاع گرفتگی مسیر بازگشت را پیش گرفت.

باد سردی می وزد و هر چه ارتفاع می گیریم به شدت این باد افزوده می شود.به سرعت به سوی قله در حرکتیم.سعی ما اینست که هر چه زودتر به قله برسیم.پس از حدود دو ساعت و پانزده دقیقه راهپیمایی در ارتفاع نزدیک 4000 متری در ساعت 2:45 به قله 4075 متری شیرکوه می رسیم.قله دارای پناهگاه و یک دکل مخابراتی است که از دور نمایان است.چند دقیقه روی قله می ایستیم و مناظر باشکوه اطراف را می نگریم.در دره شمال غربی روستای زیبای سانیج و در دور دست های غربی تک قله ارنانکوه که کوهی است مخروطی و زیبا خودنمایی می کنند.

ساعت 15 از قله سرازیر شده و به سرعت مسیر پناهگاه را پیش می گیریم.نهار را تا پیدا شدن سرپرست در آنجا خورده و با آمدن مهین مهیای پایین رفتن می شویم.مسیر بازگشت مان از دره نجیب است.شیب اینجا تند و سطح راه پوشیده از تکه سنگ های لغزنده است.با احتیاط از دره نجیب فرود آمده ووارد تابستان خانه می شویم.

در مسیر بازگشت محمد تهرانی عقب دار است و در انتهای گروه آواز سرداده و بلند بلند می خواند.

هوا رو به تاریکی دارد و ما همچنان در دامان آرامش کوه در حرکتیم.

در کنار چشمه مزرعه آقا محسن لختی می ایستیم تا تیم جمع شود .آبی نوشیده و به سوی ده بالا حرکت می کنیم.

ساعت 19 در کنار مسجد ده بالا سوار مینی بوس شده و به سوی یزد ره می سپاریم.در بین راه دوست مهین هم به ما ملحق شد و همگی به طرف خانه آقای سالاری حرکت کردیم.

قرار بود شب را در ساختمان هلال احمر یا یک مکان دیگر بگذرانیم.که مجتبی ما را غافلگیر کرد و ما را به اصرار به خانه علی آقا برد و ما علیرغم تلاش برای رد این دعوت(آنهم به این دلیل که سر تا پا کثیف و گلی شده بودیم ورفتن به خانه دوستان را با این سر و وضع جایز نمی شمردیم)پذیرفتیم و شب را مهمان صفای خاندان سالاری شدیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت   توسط گرشا   | 

گزارش برنامه جزایر جنوب

http://rahakooh.blogfa.com/cat-1.aspx گزارش برنامه جزایر جنوب

مقرر بود ساعت یک ونیم بعد از ظهر یکشنبه در ایستگاه راه آهن حاضر باشیم.نزدیک ساعت دو همه آمده بودند و بازار احوالپرسی و خوش و بش گرم بود.محسن عسگری هم که در این برنامه حاضر نبود برای دیدن بچه ها آمده بود.

ساعت 14:30از گیت عبور کردیم ولی تشریفات کنترل بلیط بقدری طول کشید که به محض سوار شدن ما قطار به راه افتاد.جابجایی در قطار هم داستانی بود.بلیطها طوری بود که در چند واگن پراکنده بودیم.و این برای محمد اشکال ایجاد کرده بود .به خاطر فاصله ایکه بین کوپه ها وجود داشت شب نسبتا ارامی را گذراندیم.

ساعت11:30در ایستگاه بندرعباس به الکساندرو و رناتو همچنین کاظم و محسن عشقی پیوستیم وهمگی با دو دستگاه اتوبوسی که هماهنگ شده بود به طرف اسکله رجایی حرکت کردیم.فاصله زیادی نیست وخیلی زود به اسکله میرسیم.اینجا پایانه ایست که قایق ها و اتوبوسهای دریایی مسافران را تا قشم میبرند.وارداسکله شده و پس از نیم ساعت بالاخره سوار قایق ها شدیم و ساعت 12:30حرکت کردیم.تا قشم حدود سی چهل دقیقه راه است.ساعت 13:05دراسکله قشم بودیم واز آنجا با چهار دستگاه ون ودو وانت که کوله ها را حمل میکرد به اسکله قنداباد از روستای درازشیب رفتیم.نهار را در انجا خورده وتا آمدن قایقها ساعتی را به استراحت گذراندیم.مقصدمان جزیره هنگام است که از اینجا به وضوح نمایان است.با چهار قایق به سوی هنگام روان شدیم.نزدیک جزیره که شدیم لاک پشت های بزرگی سر از آب بیرون می اوردند.نزدیک غروب به هنگام رسیدیم و از تیم بابک جدا شده و پس از یک ساعت پیاده روی در حاشیه جزیره همزمان با غروب به دماغه ای رسیده وکمپ شب مانی را همانجا برپا کرده و بساط شام و چای گسترده میشود.

ساعت 8:30 آتشی بپا میشود و منا مقدسی و مسعود هیزم آنرا میاورند.شعله های گرم و خیره کننده آتش همه را گرد میاورد وسایه های ما را بر خاک یله میدهد.نوای آواز بچه ها لالای جزیره ایست که جنوبی ترین نقطه مسکونی ایران ماست.چه مسحور کننده میرقصد این آتش و چه پاک می پالاید روان را.

ساعت 11از کنار آتش برخاسته و تکه های سرخ ذغال را وامینهیم وبرای استراحت و خواب به چادرهامان میرویم...

نسیمی که از دریا میوزد و صدای محمد صبح را نوید میدهندو میترای بزرگ این تاج آسمان به رنگی بی بدیل از کرانه دریا برمی آید.همه وسایلمان از نسیم صبحگاهی تراست.کنار آتش بجامانده از شب گرم میشویم و صبحانه را خورده بعد از جمع کردن کوله ها و چادرها در جهت ساعتگرد دور جزیره به راه میافتیم.ساحل صخره ای هنگام نمایی است بی مانند و رویایی.:آب دریا به قدری زلال و شفاف است که سایه امواج را در بستر آن میتوان دید.گنگ و مبهوتم از این همه زیبایی و شکوه.

ساعتی راه می پیماییم و پس ازگرفتن یک عکس دسته جمعی دوباره ادامه میدهیم.نیم ساعت بعد محلی را برای شنا و استراحت انتخاب کرده و تن به آب میزنیم.هوا برای آب تنی کمی سرد است ولی لذت آمیختن با دریایی که بی دریغ میبخشد و بی مدعا می خروشد فرصتی است که کمتر روی میکند.

با قایق رانها هماهنگ شده بود که ساعت 12در حاشیه جزیره ما را بیابند.قایق رانها می آیند وما نیز پس از خشک شدن وپوشیدن لباس سوار قایق ها شده و به مقصد قشم روی امواج آرام روانه میشویم.کمی که از جزیره فاصله گرفتیم مناظر هیجان انگیز حرکت دسته جمعی دلفین هانظر همه را به خود معطوف کرد.دورتا دورمان هرجا را که می نگریم دلفین ها در حال بیرون جستن از آب اند.شادی دیدن چنین ظرایفی تبسمی بر لبهامان می نشاند.

از اینجا گذشته و به سوی قشم به راه می افتیم.بچه های تیم بابک ضیا را از دور دیده و دستی برایشان تکان میدهیم.ساعت از یک بعد از ظهر گذشته در اسکله قنداباد پا به خاک قشم می نهیم. نهار را در همان محل دیروز که سکویی است مسقف خورده ساعت 14:40سوار خودروها شده و به قصد سیاحت این جزیره به راه میافتیم.

قشم جزیره ایست که به موازات خاک اصلی ایران به طول 135کیلومتر و عرض متوسط 11 کیلومترکشیده شده است.مساحت این جزیره حدود 1500 کیلومتراست که از 23 کشور مستقل جهان گسترده تر است و نیز 2/5 برابر کشورهای سنگاپور و بحرین مساحت دارد.

به جزیره ناز میرسیم.این جزیره نزدیک ظهر درزمان جزر دریا با پای پیاده ودر مسیری شنی و کاملا هموار قابل دسترسی است.تعدادی از بچه ها بالای جزیره رفته وگروهی از جمله خودم به دنبال ابراهیم دور جزیره که پوشیده از تکه های ریزشی از جزیره است حرکت میکنیم.جزیره از رسوبات دریایی شکل یافته و تکه های صدف گوش ماهی در آن به خوبی قابل تفکیک است.مسیر کمی دشوار وگاهی توام با درگیری با سنگ است.تمام شکافها و زیر سنگ ها پراست از خرچنگ های کوچک وبزرگ و پوشیده از خزه و مرجان.با احتیاط ومراقبت به حرکت ادامه میدهیم زیر جزیره و نیمی از محیط آن هنوز در آب است.پیمایش دور این جزیره 20 دقیقه وقت میگیرد.بهترین زمان دسترسی و بازدید از اینجا ساعتی بعد از ظهر است که دریا در جزر است.

بعد از جزیره ناز راهی بندر سوزا و روستای خربس می شویم. اینجا در یک تپه آهکی و رسوبی دالانهایی حفر شده که پیشینه آنها به زمان مادها می رسد و محلی است به نام غارهای خربس که نهادن نام غار بر آنها نادرست به نظر میرسد.از پله ها بالا میرویم و وارد اولین دالان شده و از تونل های حفر شده در این تپه آهکی می گذریم.اینجا نیایشگاهی است با 9مدخل یا دهانه در سه ردیف.6دهانه در بالا 2دهانه در میان و یک دهانه در پایین که رو به غرب کنده شده اند.در گذشته های دور مردم منطقه که پیروان آیین مهرپرستی (میتراییسم)بوده اند این نیایشگاه را بنا نهاده اند.آیین میتراییسم روزگاری از بزگترین ادیان جهان باستان و قبل از آیین مسیح بمدت بیش از چهار قرن آیین شماره یک امپراتوری روم بوده است و منشا بسیاری از اعتقادات و مراسم مسیحیت است.(خاستگاه این آیین ایران است)

 از اینجا به سوی روستای برکه خلف حرکت می کنیم.در انتهای مسیراز کنار خانه های توسری خورده گذر کرده و به دره ستاره ها میرسیم.تندیس ها و برجهای خاکی این محل را شبیه به مناظر فضایی وکرات دیگر ساخته است.شکافها و دهلیزهای کوچک وبزرگ با آبراهه ای در کف شکافها این دره را شکل داده اند.محلی ها بر این باورند که پس از فروافتادن یک ستاره در اینجا در اثر ضربه سهمگین آن خاک از زمین بالا آمده و به هر شکلی که بوده خشک و منجمد شده است.و نیز معتقدند شبها موجودات فرازمینی در آن تردد می کنند.

محمد جلسه معارفه را اینجا ترتیب میدهد تا همگی شرکت کنندگان در برنامه با هم آشنا شوند.

در مسیر بازگشت در روستای برکه خلف کنار مسجدی توقف کرده و از سرویس بهداشتی آنجا استفاده می کنیم.گروهی از بچه ها از مسجد بازدید کردند.

محل شب مانی مان پارک ساحلی زیتون است.به طرف آنجا حرکت کرده و نزدیک ساعت هشت شب کمپ بر پا می شود.اینجا نور کافی و سرویس بهداشتی(تا ساعت23)وفروشگاه دارد.وبا وجود         

پوشش آنتن خطوط تلفن همراه مشکل دارد.

صبح روز بعد ساعت 6 از خواب برخواسته و بعد از خوردن صبحانه وجمع و جور کردن وسایل با خودروهای ون که ساعت 8آمدند به طرف روستای سهیلی رهسپار میشویم.در تنگه خوران بین قشم و ساحل هرمزگان درگستره ای معادل 9000 هکتار جنگل دریایی حرا بوجود آمده که بزرگترین جنگل دریایی دنیاست.گونه حرا که نام علمی آن به ابوعلی سینا منسوب است در اندازه های متفاوت3 تا 6 متر با شاخ و برگهای سبز روشن.حرا درختی است آب شور زی که در هنگام مد (2باردر روز)تا گلوگاه در آب فرو میرود و با خاصیت تصفیه ایکه در پوست آن تعبیه شده است بخش شیرین آبرا جذب و نمک آنرا دفع میکند.

ساعت9:20سوار قایق ها شده و گشتی در این  جنگل می زنیم.اینجا محل امنی برای تخم گذاری و زندگی گونه های مختلف پرندگان بومی و مهاجر است.حرا میعادگاه زمستانی فلامینگو های مهاجر است.نزدیک یک ساعت در آنجا گردش کرده و به ساحل برمی گردیم و در ساعت 10:30به طرف اسکله صیادان میرویم ساعت 11در اسکله هستیم وتا نیم ساعت از آنجا بازدید میکنیم البته فصل صید نیست و لنج ها پهلو گرفته اند.

مقصد بعدی ما غار نمکدان است.غاری که در سال 1997توسط یک گروه دانشجوی چک کشف شده و با

6000 متر طول بزرگترین غار نمکی جهان است.حدود ساعت11:30به سوی آنجا حرکت می کنیم . جاده ای ناهموار در محاصره برج ها و تندیس های فرسایشی با اشکالی وهم انگیز با مسافتی نزدیک 35کیلومتر به دره ای منتهی میشود که 16 غار دارد.

یک ساعت و نیم طول می کشد که به این دره برسیم.در ورودی این دره پوشش تنک گیاهی منظرهای زیبا را خلق کرده است.کوه مخروطی نمکدان به ارتفاع 400متر و قطر قاعده ی 7kmدر غرب جزیره واقع شده است.انباشتگی آب دریا در گسل ها ورسوب نمک در عمق آن موجب پدید آمدن غارهای عظیم با رج چین های آمیخته به سولفور و قندیل های پیچ خورده نمکی شده است.

آبراهه خروجی از غار سرشار از نمک است ودر بستر این آبراه پس مینشیند ومنظره ای شبیه به رودخانه های یخ زده  را تداعی می کند.

ساعت از دو ونیم گذشته به طرف ساحل حرکت میکنیم تا محلی مناسب برای شنا و استراحت بیابیم.20 دقیقه بعد مکانی مناسب یافته و می ایستیم.محمد تا ساعت16:30وقت در اختیارمان

 می گذارد.نهار خورده وتنی به آب میزنیم.

دروقت مقرر بنه کن شده وبه راه میافتیم.مقصد چاههای چاهکوه است در روستای چاهوی شرقی در منطقه لافت که در کناره شمالی بخش غربی جزیره واقع شده است.اینجا دو دره عمود بر هم با دیواره های قائم و نسبتا بلند دیده می شود.این تنگه به واسطه وجود شیارها و خطوط موازی و عمیق و نیز انواع حفره های نیمه کروی و بیضی از زیبایی کم نظیری برخوردار است.

در میان این شکافها چاههایی حفر شده که نشان از تکاپوی تشنگان لب دریا دارد.مردم قشم از دیرباز با ایجاد این بند ها و چاهها و هدایت آب باران این گوهر پاک آسمانی را پاس داشته اند.

هوا کاملا تاریک شده وما در میان شکافها در حرکتیم.این شکافها گاه به قدری تنگ میشود که عبور از آن به سختی صورت میگیرد.

از این منطقه خارج شده وسوار بر خودروها به طرف شهر قشم حرکت میکنیم.نزدیک قشم در روستای کاروان تک درختی است بنام لور که آنرا انجیر معابد نیز می گویند.این گونه گیاهی زیستی دوگانه دارد .درخت میزبان ودرخت میهمان که شاخه های هوازی داشته واز بالا به پایین رشد میکند و میوه ای دارد قرمز رنگ شبیه انجیر.کنار درخت توقف کوتاهی میکنیم و فرزاد در مورد این درخت مطالبی شرح میدهد.

به راه افتاده و در روستای حلور از مسجد جامع قبا نیز دیدن میکنیم.(قشم بیشترین سرانه مسجد را در ایران دارد)ساعت20:40به طرف قشم حرکت می کنیم وبعد از نیم ساعت در کنار یک مرکز تجاری برای خرید توقف میکنیم.مهلت بازدید و خرید تا ساعت22اعلام میشود.

برای استراحت به پارک زیتون باز میگردیم و چادرهایمان را ساعت23برپا میکنیم.محمد با راننده ها برای ساعت7:30قرار میگذارد.صبح پنج شنبه درحالیکه هوا ابری است به سوی اسکله راهی شده واز آنجا باچهار قایق عازم جزیره زیبای هرمز می شویم.

قایق ها به سرعت در حرکتندرفته رفته قشم از دیده دور میشود .دریا آرام و آبی است و آسمان میزبان ابر هاییست که به تدریج آنرا می پوشانند. در دوردستها جزیره لارک پیداست و ابر کشتی ها در پهنه دریا در حرکتند.در کرانه بی انتهای دریا آبی آسمان با آبی دریا میامیزد ویکی میشود.زیبایی وصف ناشدنی جنوب را نمیتوان به زبان و قلم بیان کرد.

قایق ها سینه امواج را شکافته و می تازند.چهل دقیقه بعد غول سنگی هرمز روبرویمان میایستد.جزیره ای محصور در برج ها وقله های کوتاه سنگی به رنگهای سفید و سرخ وزرد و آبی.

هوا به سردی گراییده و باد سردی شروع به وزیدن می کند و آسمان تیره تر می شود.گشتی دور جزیره میزنیم.زیر جزیره در محل تلاقی با دریا حفره های غارمانندی وجود دارد که همه جا به چشم می خورند.

هرمز جزیره ایست با 7000نفر جمعیت که عمدتا در شمال جزیره سکونت دارند.تنوع زیستی گیاهی و جانوری هرمز از دو جزیره قشم و هنگام بیشتر است.

در دماغه شمالی جزیره بازمانده قلعه ای بجا مانده از دوران استیلای پرتغالیها بر خلیج فارس و دریای عمان به چشم میخورد. این قلعه در سال 1507به دستور آلبوکرک دریاسالار مشهور پرتغالی برای کنترل بهتر منطقه ساخته شد و بنای آن 30 سال به طول انجامید.ونهایتا در سال 1622پس از 115 سال توسط امامقلی خان سردار شاه عباس فتح شد که موجب رانده شدن پرتغالیها از آبهای جنوب ایران شد.

از دیدنیهای این قلعه کلیسای مرجانی آن است که بعدها تبدیل به آب انبار شده ونیز آب انبار تخم مرغی و برج دیده بانی آن دیدنی است.بنای قلعه از سنگ های سرخ به همراه مرجان ساخته شده است. این بنا از سال 1372 در لیست میراث فرهنگی قرار گرفته و در حال بازسازی است.

هرمز را به مقصد بندرعباس ترک میکنیم.ساعت11:40دراسکله رجایی از قایق ها پیاده شده و پس از مشورت در مورد محل خوردن نهار با اتوبوس به طرف ایستگاه را آهن حرکت میکنیم.بین راه برای خرید خوراکی توقف نموده وپس از نیم ساعت به راه می افتیم.12:15در ایستگاه هستیم وتا 13:25برای نهار و استراحت وقت داریم.ایستگاه بندر عباس رستوران یا fast food rest.ندارد .اگر مایل به خوردن غذا دررستوران باشید قبل از آمدن به ایستگاه باید اقدام کنید.

قطار در ساعت14:30به مقصد تهران حرکت میکند .تنها نقطه منفی برنامه هم به قطار مربوط است اما نه خود قطار بلکه چند مسافر فضایی مزاحم.ساعت12:30درایستگاه راه آهن تهران از دوستان  خداحافظی کرده و جدا میشویم. جا دارد از زحمات همه دوستان خصوصا محمد که این برنامه را سرپرستی نمود تشکر کنم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت   توسط گرشا   | 

گزارش صعود به قله کرکس

گزارش صعود به قله کرکس

موقعیت جغرافیایی و توپوگرافی کرکس:

کوه کرکس قله ایست از رشته کوههای مرکزی ایران که در جوار کویر مرکزی واقع در غرب شهرستان نطنز

و در شمال اصفهان به ارتفاع 3902 متر قرار دارد.این قله و قله همجوارش شاهین به ارتفاع 3800 متر در محاصره برج های سنگی و صخره ای کوتاه تری قرار دارند.

برنامه ما:

 

برنامه این هفته (21/10/85) گروه نمونه صعود به قله کرکس است.تیم 6 نفری ما به سرپرستی خانم مهین شمسی خانی در ساعت 6 صبح در ترمینال جنوب گرد آمد.محسن عسگری اولین نفری بود که آمده بود.من(رضا)-مرضیه-مهین و یونس و وجیهه هم آمدند.بعد از ده پانزده دقیقه بالاخره سوار یک اتوبوس بنز قدیمی که احتمالا تنها اتوبوس ماقبل تاریخی ترمینال بود شدیم و قرار شد تا طرق را با همین ماشین برویم.

چند دقیقه پس از حرکت خواب چشمان همگی مان را ربود.اتوبوس در مسیر خود از شهر های قم و کاشان می گذشت و من که از قم به بعد خوابم نمی برد از مناظر بیرون لذت می بردم.

بالاخره ساعت 12 روبروی تاکسی سرویس طرق رود از ماشین پیاده شدیم .اینجا در آنطرف رودخانه یک قلعه قدیمی که اهالی می گفتند در زمان های نه چندان دوری مردم منطقه به دلیل ناامنی در آن میزیستند به چشم می خورد.محسن یک عکس از آنجا گرفت و بعد از کالیبره کردن جی پی اس با دو تا ماشین که از تاکسی سرویس گرفتیم به طرف مرغداری کشه رهسپار شدیم.کشه آبادی بزرگ و زیباییست با باغهای زیبا و دو مرغداری در دامنه های کرکس.

ساعت 12:25 جلوی مرغداری حاجی آباد بودیم.بعد از تعدیل بارها و عوض کردن لباس در مرغداری ساعت 12:45 از کنار مرغداری گذشته و به طرف دره بزرگی که در امتداد شمال تا یال قله امتداد دارد به راه افتادیم.وجیهه جلودار است و محسن در انتهای گروه حرکت میکند و این فرصتی ست برای او و دوربینش تا مناظر زیبای اطراف را شکار کنند.

بعد از گذشتن از ابتدای یک دره که درختان سیب در آنجا به چشم می خورد و عبور از تپه همجوار آن وارد دره لیاسن میشویم.همه جا سپید پوش است و دلاویز.رد پاها را در مسیر شمال دنبال می کنیم و بعد از ساعتی راه پیمایی در مسیر هموار کف دره در کنار چند تخته سنگ برای نهار توقف می کنیم.ونیم ساعتی را با صحبت و خنده و خوردن غذا استراحت کرده و به حرکتمان ادامه می دهیم.طبق معمول کوله من بسیار سنگین شده و تا جا داشته پرش کردم از خوراکی!!!که باعث خنده بچه ها شده است.

حدود یک ساعت در همان مسیر مشخص ادامه مسیر داده و پس از گذشتن از یک شیب ملایم کنار چند درخت برای استراحت توقف کوتاهی می کنیم.آبی نوشیده و نفسی تازه می کنیم.

ادامه مسیر تا صخره بزرگی که روبرویمان قرار دارد از یک برفچال عبور می کند که توام است با شیب و برفکوبی.تنها چیزی که ما را به سرعت از این شیب بالا می کشد اینست که به گفته محسن و وجیهه پناهگاه پشت همین صخره نمایان می شود.با اینکه مسیر دشواری نداشتیم ولی کشیدن کوله ها بچه ها را خسته کرده است.چند دقیقه ای را روی صخره می ایستیم و اطرف را نظاره می کنیم.مهین و محسن مثل اغلب اوقات مشغول ثبت مناظر و لحظات هستند.از اینجا تا پناهگاه چند دقیقه بیشتر نمانده.انتظار دیدن چنین پناهگاه بزرگی را نداشتم.به نظر مجهز میامد.ساعت از 4:30 گذشته بود که وارد پناهگاه شدیم و مسئول پناهگاه آقای حوض ماهی از ما استقبال کرد و اتاقی در اختیارمان گذاشت.اینجا بود که متوجه شدم پناهگاه نه برق دارد نه گرمایش .البته ساخت چنین بنایی در این ارتفاع کاریست بس دشوار و ما باید شکر می کردیم که لااقل جایی برای شب مانی داریم.جا دارد از مسئولین کمیته کوهنوردی استان اصفهان که این پناهگاه را احداث نموده اند تشکر کنم.

غیر از ما سه نفر دیگر هم در پناهگاه بودند .که از کوهنوردان کرمانشاه بودند.هوا خیلی سرد است ولی بحث و صحبت و خوردن تنقلات سرمان را حسابی گرم کرده و سرما را کمتر حس می کنیم.ساعتی بعد شام خورده و لیوانی چای مینوشیم.و مهیای خواب می شویم.چراغ علاالدینی را هم که مسئول پناهگاه برایمان آورده بود چون بو می داد بیرون بردیم و خاموش کردیم.

صبح ساعت 5:45 از خواب بیدار شدیم ولی تا یک ربع هیچکس جرات نمی کرد از کیسه خواب بیرون بیاید.

هوا خیلی سرد بود . تقریبا هیچکس خوب نخوابیده بود البته نه به علت سرما بلکه به دلیل سنگینی هوای اتاق.بعد از خوردن صبحانه و بستن کوله حمله ساعت 7:30 از پناهگاه خارج شدیم.ما باید روی گردنه ایکه روبروی ما و در امتداد شمال قرار دارد سوار شده و به سوی قله حرکت کنیم.

محسن کلنگ به دست جلوی ما در حرکت است .کمی که بالاتر آمدیم مرضیه که در انگشتانش احساس سرمازدگی می کرد به توصیه مهین به پناهگاه برگشت.و ما 5 نفره به حرکت ادامه دادیم.قبل از رسیدن به گردنه توقف کرده و تغذیه مختصری نمودیم. در همین موقع کوهنوردان کرمانشاهی را دیدیم که در حال بالا آمدن در مسیر دره بودند.به حرکت خود ادامه داده و پس از رسیدن به گردنه به سمت راست متمایل می شویم و بعد از گذراندن دو برج سنگی (قله فرعی)ساعت 9:45 روی بام کرکس می ایستیم.

مناظر باشکوه اطراف حس غریبی در من ایجاد کرده بود.کوهها و دشت های بی انتها تمام قاب دیدگان را

می پو شاند.زمانیکه سرود ای ایران را می خواندیم اشک در چشمانم حلقه زده بود و به سختی بغضم را فرو می خوردم.

یک عکس دسته جمعی گرفتیم و پس از نوشیدن یک فنجان نسکافه تصمیم به فرود گرفتیم.در این هنگام کوهنوردان کرمانشاهی که گویا سرعت قدم هاشان تند تر از ما بود به قله رسیدند.با آنها هم یک عکس گرفتیم و به طرف پناهگاه ارتفاع کم کردیم.لازم به ذکر است روی قله آنتن موبایل پوشش خوبی دارد.

ساعت 11:30 در پناهگاه بودیم.قرار شد بعد از خوردن نهار از اینجا حرکت کنیم.اجاق محسن خراب شده بود و نشت گاز داشت.وقتی می خواست کپسول را خارج کند که مایع درون کپسول روی دستانش ریخت و دستانش را سرمازده کرد.محسن بنده خدا خیلی اذیت شد.

نهار را خورده و پس از جمع و جور کردن کوله هایمان مهیای حرکت شدیم.مهین و وجیهه اتاقی را که در اختیارمان بود تمیز کردند وساعت 12:45 آماده حرکت شدیم و به سرعت در مسیر دره لیاسن سرازیر شدیم.

ساعت 15 داخل مرغداری بودیم.مسئول مرغداری آدم خوب و خوش برخوردی بود.برای عوض کردن لباس اتاقی را که به نظر میرسید نمازخانه باشد در اختیارمان گذاشت و تا آمدن ماشین از طرق در آنجا ماندیم.قرار شد تا کاشان را با سواری برویم.چون در این ساعت نطنز برای تهران ماشین ندارد.

نزدیک به یک ساعت بعد ماشین ها آمدند و در ساعت 16:03 حرکت می کنیم.ساعت 17:32 روی صندلی اتوبوسی در کاشان نشستیم و بعد از چند دقیقه به سمت تهران رهسپار شدیم.خسته و بی خواب بودم ولی افکت های فیلم هندی که در اتوبوس پخش می شد اجازه استراحت نمی داد.

ساعت 20:00 در ترمینال جنوب از دوستانم جدا شدم. بقیه به اتفاق به طرف ایستگاه مترو حرکت کردند.

از دوستان خوبم که در این برنامه کنارشان بودم  خصوصا خانم مهین شمسی خانی که برنامه را هدایت و سرپرستی کرد.بی نهایت سپاسگزارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت   توسط گرشا   |